October 1, 2009

A Steady Rain on Broadway

فروش مداوم نمایش «باران مداوم»

 

steady_rain_play2 دنی یل کرگ، بازیگر با سابقه تئاتر و سینمای بریتانیا، که با شرکت در فیلمهای جیمزباند حالا به شهرت بین المللی رسیده، در نمایش «باران مداوم» در کنار هیو جکمن، که اخیرا در نقش ولوورین یا گرگین، در فیلم جدید مجموعه اکس من بازی کرد، روی صحنه می رود. نمایشی که د ر تئاتر شونفلد برادوی روی صحنه رفت، به خاطر جاذبه این دو بازیگر و ظاهرا انتظارهائی که از پیش از کارآنها می رفت، شب افتتاح با استقبال هنرمندان برجسته هالیوودی روبرو شد، اما منتقدهای سختگیر نیویورکی، هم از اجرا و هم از متن نمایش، نوشته نویسنده جوان شیکاگوئی، کیث هاف، ایراد گرفتند.

 

برای افتتاح اجراهای نمایش «باران مداوم» در برادوی، جمعی از مشهورترین چهره های مطبوعات، سینما، تئاتر و تلویزیون چند شب پیش در نیویورک بودند، از جمله جری ساینفلد، کمدین برجسته، روپرت مرداک، ارباب بین المللی رسانه ها، ستاره سینما و تلویزیون ووپی گلدبرگ، و همچنین متیو برودریک، در کنار طراح مد، دایان فون فورستنبرگ و شوهرش، سرمایه دار برجسته بری دیلر، و همچنین ستاره سینما، خانم الن بارکن...

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

در این نمایش، دنی یل کرگ برای اولین بار روی صحنه برادوی، ظاهر می شود و با هیو جکمن، ستاره سینما و تئاتر همبازی است که برای بازی در نمایش های برادوی، جایزه تونی گرفته است و اخیرا هم خودش مجری برنامه اهدای جوائز تونی بود.

 

نمایش «باران مداوم» که حالا در نیویورک برای تماشای آن صف می کشند، نوشته کیث هاف، است که اینجا کنار بازیگران و کارگردان جان کراولی دیده می شود.

 

دو ستاره برجسته و پرجاذبه هالیوودی، در نمایش «باران مداوم» در نقش دو مامور پلیس شیکاگو ظاهر می شوند از قدیم دوست و بچه محل بوده اند، اما وقتی ماجرای هول انگیز و سرنوشت سازی برای آنها روی می دهد، هریک روایت متفاوتی از آن تعریف می کنند.

 

شب افتتاح نمایش در مقابل تماشاگران و منتقدان، زنگ ممتد تلفن جریان نمایش را مختل کرد. کارگردان جان کراولی می گوید زنگ تلفن قطع نمی شد و اگر در نمایش دو بازیگر با هم حرف می زدند می توانستند تلفن را نادیده بگیرند اما آنها دارند مستقیما با تماشاگر حرف می زنند و خیلی خوب با این تلفن برخورد کردند.

 

از ویژگی های اجرا، لهجه پلیس های شیکاگوئی است که این بازیگران استرالیائی و انگلیسی، روی صحنه با دقت بازسازی کرده اند. دنیل کرگ می گوید با مربی دیالوگ ساعتها و ساعتها تمرین کردند... او می گوید هنوز هم تشنه است و خود را در نقش احساس می کند.

هیو جکمن می گوید مدتها با پلیس های شیکاگو وقت گذارندند، کارآگاه ها، پلیس های درشت اندام، با آنها پیتزا خوردند و به ورزشگاه ریگلی رفتند و پلیس ها خیلی صادق و دست و دل باز بودند انگار در این فرصت کوتاه، یک دوره دانشگاهی در باره زندگی پلیس های شیکاگو طی کردند.

تمام نمایش روی دوش دو بازیگر است که تمام مدت روی صحنه هستند و با خودشان و خطاب به تماشاگر، بده بستان کلامی دارند.

کارگردان می گوید این دو بازیگر ساعتها شبانه روز ماهها تمرین کرده اند، هر چند هر دو خیلی با استعداد هستند اما یک شبه به این نتیجه نرسیده اند بلکه ساعتها کار کرده اند.

 

steady_rain_outside دنی یل کرگ می گوید نیازی به اغراق در بازی نبود برای اینکه نمایشنامه بسیار خوب و صادقانه و صریح نوشته شده. او می گوید دکورها هم خوب هستند هرچند که خودشان روی صحنه چیزی نمی بینند. او می گوید نمایشی است خام، داستان دو داستانی که تعریف می شود و به کمک نیاز دارد.

 

هیو جکمن می گوید تئاتر خام است، که در آن دو بازیگر با هم بده بستان دارند، و خیلی از آن هم مکالمه رودرو با تماشاگر است. شوق انگیز است که تماشاگران برادوی اهل آن هستند و بنابراین هر شب اجرا تازه است و متفاوت با شب قبل، در بیست اجرای پیش از افتتاح که اینطور بود و حتما بقیه اش هم همینطور است. باران مدام تا اواسط دسامبر با این هنرپیشه ها روی صحنه برادوی خواهند بود.

 

***

 

به قول نویسنده واشنگتن پست، جان کلی، شاید این نمایش نتوانسته باشد نظر همه منتقدها را جلب کند اما طرز برخورد هیو جکمن با زنگ ممتد تلفن همراه در طول نمایش، باید جایزه بگیرد، به خاطر اینکه بدون این که از نقش بیرون بیاید، فریاد زند «جواب می دی این تلفن را یا نه؟» این جریان، در لندن هم خیلی سروصدا کرده. روزنامه گاردین چندین خبر و مطلب را به ان اختصاص داده. روزنامه های نیویورک، شیکاگو تریبون، همه ویدیوی «تی ام زی» که درگزارش ما بود را در وب سایت هایشان قرار داده اند. گاردین مقاله دارد باره اینکه بازیگر های دیگر در صحنه های دیگر تئاتر به زنگ ناگهانی تلفن همراه یکی از تماشاگرها چطور واکنش نشان داده اند.

 

اما اگر همین نمایش را دو بازیگر با سابقه تئاتری نیویورکی اجرا می کردند، فکر نمی کنم این قدر شلوغ می شد شب افتتاح و خبرش این طور به ما می رسید... اسامی درخشان آن ستاره ها و شناختی که مردم از آنها دارند، حالا کمک می کند به مطرح شدن یک کار جدی، و بعد که اجراهای دیگری از آن روی صحنه می آید، تماشاگر پیدا خواهد کرد. اما نمایش چیزی که تماشاگر برایش پول داده است، تامین می کند، یعنی فرصت حضور از نزدیک روی صحنه با این دو ستاره جذاب سینما... این نمایش رکورد دار فروش هفتگی بلیط برای یک نمایش غیرموزیکال در تئاتر برادوی است که طی اجراهای قبل از افتتاح رسمی اش، previews نزدیک به یک میلیون و دویست هزار دلار فروش کرده.

 

steady_rain_play نمایش «باران مداوم» یک درام در باره پلیس هاست، که قرار است حضور سکسی و پرجاذبه این دوستاره هالیوودی، که هر دو در اوج شهرت و قدرت خود هستند، در تضاد قرار بگیرد با خشونت و پرده دری نقش هائی که بازی می کنند، و تماشاگر را جلب کند.

 

در 90 دقیقه نمایش این دو بازیگر ماجرای چند هفته از زندگی دو مامور پلیس را تعریف می کنند. که داستان از هم پاشیدن تدریجی دوستی و رابطه حرفه ای آنهاست در خلال این حوادث جنائی.... نمایش جدید نویسنده کیث هاف، پر است از صحنه های خونین جنائی و قتل به قدری که به قول پیتر مارکس، منتقد واشنگتن پست، با خلاصه های آن می توان برای تمام فصل یک سریال پلیسی تلویزیون، داستان جمع کرد.

 

نمایش در باره تضاد این دو آدم است که از یک محل می آیند و با هم بزرگ شده اند، اما یکی، شخصیت دل نشین تری دارد، مغموم تر و درستکارتر است و انگار همه کارش این بود که خلافکاری های همکاران خشن و بی احساسش را تمیز و صاف و صوف بکند. این نقش را «دنی یل کرگ» بازی می کند. هیو جکمن، نقش پلیس تهبکار و سیاه دل را بازی می کند. نویسنده نمایش، کیث هاف، نویسنده جوان شیکاگوئی است برنده جوائز و بورس های متعدد، و این اولین کارش است که در برادوی روی صحنه می آید، بعد از اینکه شش هفته در تئاتر «شیکاگو دراماتیستز» روی صحنه بود و به عنوان کار جدید، جایزه جف را گرفت و همچنین جایزه بهترین اجرا را... کار دیگر او، «تحت تعقیب خوشبختی» اخیرا در تئاتر «استپن ولف» شیکاگو اجرا شد ، در برنامه معرفی نمایش های جدید.

 

ولی منتقدهای سرسخت نیویورکی این نمایش را چطور تحویل گرفتند؟ چند تا نقد خوب گرفته، از جمله در نیوزدی، لیندا واینز می نویسد نمایش احساسی، تیره، کوچک ولی خشن دونفری کیث هاف، قهرمان ندارد، و ابرانسانی غیر از استعدادهای درشت دست، در آن نیست. هر چند این دو هنرمند را در فیلمهای حادثه ای دیده ایم، اما این نمایش، خودش چیزی نیست غیر از یک رمان ارزان جنائی - پلیسی، که این دو بازیگر با بازی هنرمندانه شان آن را زنده می کنند.

 

اما منتقدهای دیگر، کار را خوب تحویل نگرفته اند. بن برنتلی، منتقد نیویورک تایمز می نویسد نمایش «باران مداوم» را باید یک سکوی لق دانست برای دو تا خدای پرده سینما، که روی آن بایستند تا توسط علاقمندانشان پرستیده شوند. منتقد نیویورک تایمز می نویسد اشتباه نشود، کار آنها نقص ندارد، اما اگر کتاب تلفن را هم روی صحنه بخوانند، بازهم می توانند مطمئن باشند که همین قدر بلیط می فروشند.

 

منتقد لس آنجلس تایمز، چارلز مکنالتی، می نویسد این دو هنرپیشه شایسته تحسینی که مردم نثارشان می کنند هستند برای اینکه گیراترین جنبه کار کیث هاف را درشت می کنند، علیرغم آنکه نمایش پر است از صحنه های آبکی حادثه ای، و به تدریج باورپذیری اش را از دست می دهد.

دیوید رونی در ورایتی این اجرا برای تماشاگر، میخکوب کننده توصیف کرده و می نویسد: نویسنده با عناصر آشنائی که معمولا با اصطلاحات حادثه ای توصیف می شوند، با چشمان جستجوگر یک بازجوئی زبردست پزشکی قانونی و ذهنیت یک روانکار روحیه شناس، روبرو شده.

ویدیو و دنباله مقاله...

September 30, 2009

Surrogates

زندگی نیابتی آدمها از طریق جانشین ها

 

surrogate_2فیلم جانشین ها، یک فیلم حادثه ای و کارآگاهی است در لباس یک فیلم افسانه علمی، با استعاره های جدی در باره از میان رفتن رابطه های انسانی در جهانی که ما در آن زندگی می کنیم، که در هر حال، با حضور بروس ویلیس در نقش اصلی و به خاطر سبک کار کارگردان آن، «جاناتان ماستا» رنگ و طعم یک محصول پرخرج و فرمولی هالیوودی را دارد. «جانشین ها» دنباله کارهای دیگر کارگردان جانان ماستا می آید که در فیلم مشهورش «ترمینیتر 3» هم به موضوع آدمهای ماشینی پرداخته بود. در این فیلم، جانشین ها، استعاره رابطه های اینترنتی به خصوص چت اینترنتی و بازی های کامپیوتری در جهان امروز است که به کاربرانی که در خلوت منازل جلوی کامپیوترها نشسته اند، امکان می دهد از طریق شخصیت های مجازی که خلق می کنند با شخصیت های مجازی کاربران دیگر در ارتباط مجازی قرار بگیرند.

 

بعضی از منتقدها این فیلم را به خاطر ضعف دیالوگها و کلیشه ای بودن داستان کارآگاهی آن تا اندازه ای کوبیده اند. بعضی منتقدها هم ایراد گرفته اند از جمله از اینکه سعی کرده با چند تا صحنه تعقیب و گریز، به داستان یخ فیلم، تحرک ببخشد... اما کار جاناتان ماستا و بروس ویلیس، به خاطر فضاسازی و خلق جامعه ای در میان جامعه ما که آینده نگر و تخیلی است بدون اینکه ظواهر متفاوتی داشته باشد، تحسین شده است.

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

همچنین بازی بروس ویلیس که در دو نقش، یکی جوان تر و خوش تراش تر از خودش، ظاهر می شود، ستایش شده است. یکی از این دو نقش روبات یا آدم مصنوعی، یا جانشین خودش است که جوان تر است، و نمونه ارمانی خودش است، و دیگری در نقش آدم شصت و چند ساله و خسته و موریخته و پاکباخته... یکی از جذابیت های استفاده از تکنولوژی نقاشی کامیپوتری این است که آن را طوری به کار ببرند که با صحنه های فیلم مخلوط شود وقابل تشخیص نباشد. یعنی تماشاگر نداند که دارد نقاشی کامیپوتری نگاه می کند، هر چند که چنین داستانی، داستان آدمهائی که نشسته اند از دور دارند و به طور مجازی، از طریق روباتهای جانشین زندگی می کنند، اگر به نقاشی کامپیوتری هم کشیده شود، عیب نمی کند.

***

در جهانی که فیلم «جانشین ها» تصویر، آدمها در خانه می مانند و زندگی را از طریق جانشین های ماشینی که از خودشان جوانتر و خوشگل اندام تر هستند، زندگی را تجربه می کنند. بروس ویلیس کارآگاهی است که برای حل قتل مشکوک آدمی توسط جانشین اش، برای شرکت سازنده جانشین ها خطرناک می شود.

 

بروس ویلیس می گوید: «ایده جانشینی ابتدا به ذهن یکی از شخصیت های فیلم می آید، دانشمندی که روی تکنولوژی ساختن اجزاء ماشینی قابل کنترل بدن انسان کار می کند، تکنولوژی خوبی که روزی کاملش خواهیم داشت، اما آن را زیادی جلو می برد.» مشکل شخصیت بروس ویلیس این است که جانشین خود را از دست می دهد و در جهان جانشین ها، باید به توان نارسای اندام انسانی میان سال، بسنده کند.

surrogate_4 کارگردان جانان ماستا می گوید آنچه او را به این فیلم جذب کرد، اندیشه محوری آن بود که می گوید ما می توانیم نیابتا با استفاده از این آدم مصنوعی ها، زندگی را تجربه کنیم. که استعاره ای است برای زندگی در این دنیای دیجیتال - هر وقت که جلوی کامپیوتر می نشینید و ایمیل می زنید یا چت می کنید یا بلاگ می خوانید، در واقع یک لایه از تکنولوژی بین شما و طرف مقابل وجود دارد. این فیلم مستقیما در این باره است.

 

اینکه شخصیت بروس ویلیس برخلاف دیگر شخصیت های فیلم روبات نیست، تجربه خشونت صحنه های حادثه ای برای تماشاگر ملموس تر می سازد. کارگردان جاناتان ماستو می گوید به جای قراردادن داستان در آینده، آن را در زمان حال قرار داده، و می پرسد زندگی ما چی می شد اگر همه چیز مثل الان بود، با این فرق که این تکنولوژی هم بود- فرق اکنون فیلم این است که همه روی صندلی راحتی در منزل نشسته اند و از دور یک جانشین ماشینی را کنترل می کنند.

 

مشکل در جهان جانشین ها که پای کارآگاه اف ب آی را به ماجرا باز می کندف مرگ دو نفراست در حالیکه از دور به جانشین های خود مربوط بوده اند. شرکت سازنده جانشین ها نمی خواهد جانشین ها به کشتن صاحبان خود متهم شوند و سعی می کند کارآگاه را از میان بردارد.

ماستا می گوید با خلق شخصیت کارآگاه اف بی آی، که باید در تحقیق جنائی خود به همه جنبه های دنیای جانشین دار را بررسی کند، ستون فقرات داستان است به صورت که این جهان را در یک تحقیق کارآگاهی بررسی می کند. ماجرای خصوصی زندگی زناشوئی خود کارآگاه، ماجرا را پیچیده می کند.

 

***

 

شخصیت های این فیلم، آدمهائی هستند که دنیای ملموس را رها کرده اند و ترجیح می دهند در دنیای مجازی زندگی کنند. از این نظر، این استعاره خیلی به اوضاع امروز شبیه است. چند نفر را می شناسید که افتاده اند روی فیس بوک پنج ساعت مشغول لینک گذاشتن و چت کردن و کامنت گذاشتن زیر لینک های دیگران هستند، دیگرانی که معلوم نیست کجای دنیا باشند و چه شکل و حسی داشته باشند... دیگران مجازی -- ولی توجه ندارند به آدمی که بغل دستشان ایستاده و گرمی تنش را می توانند حس کنند و لبخندش واقعی است و عشق و مهرش... حالا این را آورده لباس یک داستان کارآگاهی را تنش کرده و چند صحنه تعقیب خطرناک هم گذاشته...

 

surrogate_5 از سوی دیگر، می توان گفت مبنای داستان، تقلیدی است، یعنی از خط های اصلی داستانی فیلم هائی مثل Blade Runner استفاده کرده، در باره روبات ها یا آدم مصنوعی که برای پرسیدن راز مرگ خود، مخفیانه به کره زمین بازگشته بودند. آن را مخلوط کرده با مبنای داستان مجموعه متریکس Matrix که زندگی و جنگ و رقابت بود در جهان مجازی، و همچنین نمونه نزدیک تر به این داستان، فیلم I Robot با شرکت ویل اسمیت، که در آن آدم مصنوعی ها می خواستند دنیا را بگیرند، برای اینکه در تصویر فاشیستی از جهان، خود را برتر و کامل تر و کم نقص تر از انسانها می دیدند...

 

منتقد مجله موقر سالن، خانم استفانی زکرک فضای فیلم را «بهشت پلاستیکی» توصیف کرده و ایرادی که از این فیلم گرفته این است که در داستان مضحک و غیرمحتمل خودش، غرق شده و از حماقت خودش لذت می برد. در چند روز بعد از اکرانش، این فیلم حدود 14 میلیون در 3 هزار 600 اکران فروش داشت، که به قول یک کارشناس بازار سینما، آن را همقطار فیلمهای کم فروش این ژانر قرار می دهد، فروش اکران اولش کمتر از I Robot بود که داستانی مشابه دارد و مشابه فیلمهای جزیره بود و همچنین روز ششم با شرکت همین بروس ویلیس، که آن هم فیلم جالبی بود با اینکه فروش نکرد.

 

برندن گری، کارشناس گیشه در آمریکا می نویسد سرنوشت فیلمی مثل جانشین ها نشان می دهد که حرف نهائی در فروش فیلم را قصه می زند و ایراد گرفته از بازاریابی فیلم جانشین ها که در آن بیشترین هزینه روی توصیف جهان تخیلی فیلم است و زمینه قصه و در آگهی ها وقتی را به تشریح قصه فیلم و شخصیت ها اختصاص نداده اند و بنابراین تماشاگر نمی داند که انتظار چه چیزی را می تواند داشته باشد. تاد مککارتی، منتقد مجله تخصصی ورایتی هم فیلم جانشین ها حق اش است فروش خوبی داشته باشد اما اگر چنین نشود، تقصیر تبلیغات گمراه کننده و زننده فیلم است.

 

اما کارگردان جاناتان ماستا هنرمند قابل اعتنائی است، دست کم در فضای هالیوود، و بسیاری از منتقدان در کار او جنبه های ستایش آمیز هم پیدا کرده اند. کایل اسمیت، منتقد نیویورک پست، می نویسد وقتی صحبت فیلم های تخیلی – علمی آبکی باشد که قرار است مردم را به فکر بیاندازند، فیلم «جانشین ها» فیلمهای دیگر از جمله «ناحیه 9» District 9 برتری دارد برای اینکه ژانر فیلمهای هیجانی روباتی را به جهت متفاوتی می برد.

 

surrogate_poster کایل اسمیت ناخواسته جواب منتقدهائی را که داستان فیلم را مضحک و غیرمحتمل دانسته اند و می نویسد باور ندارید آدمهائی که تجربه زندگی واقعی را رها کرده اند و از طریق آدمهای مجازی جانشین در جهان جانشین زندگی می کنند؟ پس مجموعه بازی های کامپیوتری Sims چیست که دهها میلیون کاربر دارد، یا میلیونها آدمی که در دنیای مجازی Second World زندگی و کار می کنند و حتی پول در می آورند... در آنجا از طریق جانشین های مجازی خود همین Avatar ها زندگی می کنند...

 

کایل اسمیت جذابیت فیلم را نه در داستان کلیشه ای کارآگاهی و کشف جرم آن و نه در چند صحنه تعقیب و گریز خیابانی هیجان انگیز فیلم، بلکه در دنیائی می داند که جاناتان مستا در این فیلم خلق کرده... از دید این نویسنده، مبنای فیلم، یک ابزار هزل اجتماعی قابل انعطاف است که در عین حال، هم کاربران ویدیو و بازیهای کامپیوتری و اینترنتی را مسخره می کند و هالیوود را دست می اندازد، با تصویری که از اجتماع آدم مصنوعی های شسته رفته و خوش تراش، عرضه می کند، و هم از تنبلی و خانه نشینی انتقاد می کند و هم از اعتقاد به مواد مخدر. آدم لازم نیست تخیل زیادی به کارببرد که دنیای این فیلم، یعنی آدمهای کج و کوله و ریش نتراشیده در لباس های چروکیده منزل، که از طریق تصویرهای خودشان در جهان مجازی با هم رابطه می گیرند را به جهان امروز وصل کند.

 

از طرف دیگر، فیلم در این که ما را از دنیای خودمان به جهان خودش منتقل کند هم موفق است و منتقدها، موفقیت جانان ماستا کارگردان فیلم را در جهان تخیلی ای می دانند که درست وسط دنیای ما به وجود آورده، یعنی بدون اینکه از طراحی های خیالی و آینده نگر استفاده بکند، یک جهان تخیلی به وجود آورده. لیزا شوارتزبام می نویسد روباتهای فیلم با حال هستند، ایده های فلسفی خوبی در فیلم هست.

 

استفانی زکرک می نویسد «جانشین ها» خود را سرپا نگه می دارد، از طریق جدی نگرفتن خودش، و تشخیص این حقیقت که فیلمی در باره آدم مصنوعی ها نباید لزوما ساخته آدم مصنوعی ها باشد.

تای بر در باستن گلوب فیلم جانشین ها یک فیلم افسانه علمی قابل دیدن اما درجه دوم می داند و نتیجه تلاش کارگردانی خوب و یک مقدار ایده های جالب که تلاش می کنند بر داستان فرمولی و دیالوگ یخ و یک سری حماقت جدی فائق بیایند.

ویدیو و دنباله مقاله...

September 27, 2009

Cloudy with a Chance of Meatballs

ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی: وفور نعمت

meatballs_2 فیلم نقاشی متحرک «ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی»، که بعد از دو هفته، همچنان قهرمان گیشه در سینماهای آمریکاست، دو داستان شهری است که در آن از آسمان نعمت می بارد، به صورت غذاهای خوشمزه، -- روایت سینمائی یک کتاب 30 صفحه ای رویائی برای بچه هاست که فکر کتاب را تا نهایت های هولناکی پیش برده، چون این ادعانامه سیاسی - اجتماعی در باره عواقب وفور نعمت، مردم شهر با مشکلاتی مثل پرخوری، چاقی و آلودگی محیط زیست روبرو می شوند.

فیلمCloudy with a Chance of Meatballs با 30 میلیون دلار فروش در سه روز اول هفته پیش، از دیگران جلو بود ولی این هفته هم توانست در برابر فیلم جدید بروس ویلیس مقاومت کند، فیلم Surrogates یا جانشین ها... بین روباتهائی که از دور کنترل می شوند، و آسمانی که غذاهای غول آسا بر سر مردم می بارد، خانواده ها، دومی را انتخاب کردند. فیلم «ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی» بر اساس یک کتاب مصور و موفق کودکان است به همین نام از جودی و ران برت Barrett -- در فیلم، کمدین بلوند سینمای آمریکا، خانم انا فاریس، صدای خبرنگار تلویزیونی است که هوشمندی خود را پشت ظاهر آفتابی اش پنهان می کند، در گزارش در باره پدیده بارش نعمت از آسمان، و نقش دانشمند جوان قهرمان داستان را بیل هیدر Bill Hader ایفا کرده.

***

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

«ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی» داستان تلاش دانشمند جوانی است برای حل مشکل گرسنگی در دنیا، اما وفور غذاهای خوشمزه که بر سر مردم می بارد، برای مردم شهرها، مشکل ساز می شود. خانم انا فاریس می گوید این اولین فیلمی است که صدا می گذارد. کتابش را در بچگی دوست داشت، خوشحال است کاری بکند که بچه های زیر ده سال هم نگاه کنند.

برای بازیگرهای سینما، صداگذاری روی شخصیتهای کارتونی، تجربه تازه ای است.

 

خانم فاریس می گوید کار صدا چالش آمیزتر از آن بود که تصور می کرد، چون هر خط دیالوگ بیست بار تکرار می شود... تا جائی که خط داستان گم می شود و آن وقت است که کارگردانها توضیح می دهند که اینجا داری از روی یک خلال سیب زمینی در حال سرخ شدن در روغن داغ، روی خلال سیب زمینی دیگر می پری. در این حالت چیکار می کنی؟

چالش بیل هیدر برای درآوردن شخصیت مخترع جوان، دست کمی از اناهاریس نداشت. بیل هیدر می گوید گاهی نقش را بازی می کنی جلوی میکروفن به این خیال که آن را درآوردی ولی می گویند بله، از حرکاتت معلوم می شود اما در صدایت در نیامده. این شگردی است که باید یاد گرفت که باید هیجان صدا را بالا برد وچون شخصیت او در همه صحنه ها هست، گاهی خیلی خسته می شد و باید می نشست. مستر تی و جیمزکان، از جمله هنرپیشگان دیگری هستند که نقش های فیلم را اجرا کردند.

نماهای درشت غذاها در صحنه های فیلم، هم دهان تماشاگر را آب می اندازد و هم می تواند وحشت انگیز بشود به خصوص در نمایش سه بعدی. انا فاریس می گوید بیشتر بچه ها غذاهائی مثل پیتزا دوست دارند و این فیلم تجربه سه بعدی پرواز غذا به سوی شماست... بیل هیدر می گوید بارش غذا از آسمان، نهایت رویاهای بچه ها و بزرگسالهاست، اما این را با صورتی حق به جانب می گوید که طنز نهفته در برداشت فیلم از این داستان را برساند.

***

میلیونها نفر در آمریکا این کتاب را به یاد می آورند که حدود سی سال پیش بیرون آمد -- و به قول استیون فاربر، منتقد هالیوود ریپورتر، با توجه به موضوع این کتاب که دانشمندی دستگاهی اختراع می کند که غذائی که هر بچه ای آرزو دارد از آسمان برایش نازل می کند، تعجب است که این کتاب در این سی سالی که از انتشارش می گذرد، تا حالا به فیلم تبدیل نشده بود. با این حال، تحولات تازه در سینمای نقاشی متحرک سه بعدی، زمان کنونی را برای فیلم کردن این کتاب از همیشه مناسب تر ساخته است.

meatballs_6 نقاشی متحرک سه بعدی، تجربه فروریختن غذاهای غول آسا از آسمان را لمس پذیر و حیرت انگیز کرده و یکی از موفقیت های جدید در قلمرو نقاشی متحرک سه بعدی است که به فروش این فیلم هم کمک کرد برای اینکه بلیط سینماهائی که امکانات سه بعدی دارند، گران تر است و با تماشاگر کمتری، این فیلم توانست از مرز 30 میلیون دلار فروش عبور کند. فیلم «ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی» البته برای سینمادارها هم جالب است از آنجا که این تصاویر درخشان و خوشرنگ از خوردنی های جوراجور، تماشاگران و به خصوص بچه ها را گرسنه می کند و می فرستد سراغ بوفه ها...

اصل آن، یک کتاب سی صفحه ای است برای بچه ها با یک داستان ساده که قرار است اشتها را تحریک کند... و میلیونها نسخه از آن هنوز هم فروش می رود... و هنر فیل لورد و کریستوفر میلر، کارگردانهای این فیلم، که بعد از موفقیت مجموعه تلویزیونی Clone High در شبکه MTV اولین فیلم بلندشان را ارائه می دهند، در این است که این کتاب سی صفحه ای را که شخصیتی به یادماندنی غیر از دختر خبرنگار ندارد، به یک فیلم 90 دقیقه تبدیل کرده اند با شخصیت های مختلف، که پیتر دیبروج Debruge منتقد ورایتی آن را بوفه ای اشتهاآور توصیف کرده است.

کارگردانها با استفاده از نقاشی متحرک سه بعدی، توانسته اند به تجربه شهری در کتاب که در آن از آسمان سوسیس کبابی و سوس گوجه فرنگی می ریزد، ابعادی در حد یک فیلم فاجعه ای عظیم ببخشند. این در حالی است که در نهایت سعی کرده اند به کتاب وفادار بمانند، حتی به صحنه های نقاشی شده در کتاب، فرود غذاها از آسمان، بعضی جاها عینا سه بعدی شده.

ولی دیدن این همه غذا، یا دیدن آن همه پنیر مذاب که فواره می زند از وسط میدان شهر، شاید بعضی ها را گرسنه کند، اما ممکن است اشتهای بعضی ها را هم کور کند... و این یکی از جنبه های دیگر این فیلم است که از یک طرف می تواند مورد ستایش قرار گیرد، به خاطر اینکه توجه را جلب می کند به پرخوری و بیماری چاقی که در آمریکا رایج است، و یکی از عواقب این وفور نعمت دانسته می شود. ولی به همین خاطر هم می توان از آن ایراد گرفت.

meatballs_poster جزیره خیالی داستان فیلم با مشکل محیط زیستی روبروست نمی دانند با اضافه غذاها چه کنند و مشکل چاقی مردم هم مزید بر علت شده ... به قول ایمی بیانکولی، منتقد سنفرانسیسکو کرانیکل، می نویسد «کوفته قلقلی» در واقع یک کار جدی است، ونمونه فیلمسازی فعالانه سیاسی - اجتماعی، و هشداری است در باره پرخوری، چاقی و غذاهای حاصل از مهندسی ژنتیک محصولات کشاورزی... و با بزرگ کردن تصاویر رویای فرود غذا از آسمان که موضوع کتاب است، فیلم می خواهد درد پرخوری و چاقی را ازراه مشمئز کردن تماشاگر، درمان کند.

آنچه ابتدا فروریختن نعمت از آسمان به نظر می رسد... با بزرگتر و چاق تر شدن غذاها و سنگین تر شدن توفان خوراکیها، و چاق شدن مردم از پرخوری، دانشمند جوان را خجالت زده می کند. کایل اسمیت منتقد نیویورک پست، در شهری که زیر باران کباب و سالاد غرق می شود، جامعه ای می بیند که در وفور نعمت غرق شده، و می نویسد راه حلی که این فیلم ارائه می دهد، قطع این نعمت است و می پرسد چرا این همه غذا را صادر نمی کنند؟ و می نویسد دلیلش این است که دیگر پیامی سیاسی علیه تقصیر دسته جمعی آمریکا در آن باقی نمی ماند.

کایل اسمیت، پیام دست چپی و ضد پیشرفت این فیلم را کوبیده و می نویسد کمدی را تبدیل کرده اند به چیزی شبیه به فیلم فاجعه محیط زیستی «یک روز بعد از فردا» The Day After Tomorrow که فانتزی کابوس واری بود در باره فاجعه پیامد گرمایش زمین، که به یخبندان بخشی از آمریکا منجر می شد. فرقش این است که اینجا سوس گوجه فرنگی هم با آن مخلوط شده.

اسمیت از پیام ضد دانش فیلم ایراد می گیرد و می گوید چطور است که تلاش برای مبارزه با گرسنگی بشر، کار غلطی می شود از نظر اخلاقی؟ و فیلم را در بی خبری از واقعیت، به ماری انتوانت ملکه دوران انقلاب فرانسه تشبیه کرده است که به مردم گرسنه ای که نان می خواستند می گفت شیرینی بخورید.

meatballs_7 ولی بیشتر منتقدها این فیلم را ستایش کرده اند. ارنست هاردی در LA Weekly آن را فیلمی هوشمندانه توصیف کرده پر از دینامیک رابطه ها وپر از حادثه سریع، و به خصوص از این تعریف کرده که کارگردانها، در پیام فیلم بین اعتماد به نفس و کله شقی، تفاوت می گذارند.

الیزابت وایتزمن در دیلی نیوز نیویورک می نویسد از جذابیت های فیلم این است که کارگردانها در هر گوشه تصویر جوکهای بصری قرار داده اند و همین کار را هم با سناریوی بانمک فیلم انجام داده اند که هم بچه ها و والدین آنها را سرشوق می آورد.

دن کویس Dan Kois در واشنگتن پست می نویسد اگر در بچگی این کتاب را دوست داشتید، فیلم برایتان گیج کننده خواهد بود و اگر روی آن تعصب داشته باشید، این فیلم را خیانت به کتاب می دانید، اما هر سینماروی اهل خنده ی دیگری که باشید، نمی توانید جلوی خنده خود را بگیرید، چون این قدر شوخی در این 90 دقیقه گنجانده شده که قطعا تماشاگر را شکم سیر می کند ولی خوبی اش این است که خیلی از شوخی هاش عالی هستند.

دنیل گولد در نیویورک تایمز می نویسد والدین از اشاره های متعدد به نمایش های تلویزیونی و فیلم ها، لذت می برند. و ایمی بیانکولی Amy Biancoli، منتقد نشریات هرست Hearst ، می نویسد کارگردانهای فیلم، کتابی که نه قصه قابل روایتی داشت و نه شخصیت های قابل ذکری داشت و نه موضع اخلاقی، اقتباس نکرده اند، بلکه ذات ژنتیک آن را مهندسی کرده اند... ولی جادوی ساده ای که در نقاشی های بارش خوراکی ها از آسمان در کتاب هست، از دست رفته است، که از دید این منتقد معنی اش این است که اگر حالا به کمک تکنیک های نقاشی متحرک کامپیوتری شما می توانید یک ساندویچ را با همه محتویاتش به برج ایفل پاریس بکوبید، معنی اش این نیست که باید لزوما از این تکنولوژی اینطور استفاده کنید.

ویدیو و دنباله مقاله...

September 22, 2009

Iran Election in Media – 18

بازتاب بحران ایران در رسانه ها – 18 - «من  اعتراف می کنم»

 

 

Election_092209-video_cover در این هجدهمین گزارش از سری جهان دارد نگاه می کند، که سه شنبه شب از تلویزیون فارسی صدای آمریکا پخش کردم، مروری داریم بر بازتاب رسانه ای تظاهرات روز قدس و حرفهای رهبر در روز عید فطر، به اضافه کارتون ف...الوده سازی از احمدی نژاد و استقبال سبز در نیویورک از رئیس جمهوری اسلامی به اضافه ترانه ای با نام «من اعتراف می کنم» که اعتراف در دادگاه های نمایشی را که اخیرا رهبر گفت بعضا نامسموع است منبع الهام قرار داده است برای یک ترانه رقص دار از موسیقی پاپ که نمایشی است در برابر نمایش فجیع اعترافات در آن دادگاه ها.

 

 

 

 

 

 

 

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

ویدیو و دنباله مقاله...

September 20, 2009

O’keefe, Lifetime Movie

زندگی و عشق جورجیا اوکیف، نقاش صحرانشین

 

Georgia_O'Keeffe_1 همزمان با برگزاری نمایشگاه عظیمی از نقاشی های آبستره و انتزاعی جورجیا اوکیف، نقاش برجسته آمریکائی، در موزه ویتنی نیویورک، شبکه لایف تایم فیلم داستانی جدیدی پخش می کند به نام «اوکیف» که در آن، هنرپیشه برنده جایزه اسکار، جون الن، نقش اوکیف را بازی می کند، از 29 سالگی، هنگامی که برای اولین بار به نیویورک قدم گذاشت و با شوهرش آلفرد استیگلیتز آشنا شد، تا پایان عمرش، هنگامی که توفان رابطه زناشوئی غیرمتعارف، همه چیز را رها کرد و در گوشه صحرای نیومکزیکو کنج عزلت گزید. جون الن، علاوه بر ایفای نقش اصلی، کار تهیه کنندگی این فیلم را نیز بر عهده داشت که شامل انتخاب کارگردان و نویسنده و عوامل تولید می شود.

 

نمایشگاه مرور بر آثار جورجیا اوکیف در موزه ویتنی و آغاز نمایش این فیلم، همزمان شده با یکصدوبیستمین سالگرد تولد جورجیا اوکیف، هنرمندی که هم به خاطر حضورش در عصری که غول های نقاشی آمریکا مردان بودند، و همه به خاطر اینکه این حضور یگانه، حالت زن محوری هم پیدا کرد و تصاویر او از گلها، با تاکیدش بر اندامهای تولید مثل، پیام نوعی فمینیسم یا زن گرائی در هنر بود، هر چند که قدرت او درنقاشی، درست متضاد همین برداشت از زنانگی را در بر می گرفت در تصاویری که از آسمانخراشهای نیویورک و اسکلت های فولادی ساخت....

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

در فیلم شبکه لایف تایم، هنرمند برجسته سینمای آمریکا خانم جون الن نقش جورجیا اوکیف را بازی می کند و فیلم از آشنائی اوکیف شروع می شود با شوهرش و عشق زندگی اش، گالری دار و عکاس، آلفرد استیگلیتز، که بیست و پنج سال از او مسن تر بود هم زیبائی و هم شوریدگی و هم هنر این زن جوان را کشف کرد و بال و پر داد و هم با خیانت عشقی که بعدها به او کرد، دل او را شکست و فراری اش داد از نیویورک به دشتهای نیومکزیکو و زندگی تازه ای که حاصلش نقاشی های خیره کننده اوست ازغرب آمریکا... و یک فصل از تاریخ نقاشی معاصر... نقش آلفرد استیگلیتز را در این فیلم جرومی آیرنز بازی می کند.

 

فیلم زندگینامه جورجیا اوکیف از سال 1916 شروع می شود، هنگامی که اوکیف 29 ساله، روستائی زاده و معلم سابق مدرسه از ویسکانسین، با یک بغل طرح و نقاشی از ویسکانسین، تازه به نیویورک می رسد و عاشق گالری دار 45 ساله آلفرد استیگلیتز می شود که به کارهای او در گالری اش نمایشگاه داده.

 

بازیگر جون الن می گوید مردم جورجیا اوکیف را به عنوان نقاش کویرهای نیومکزیکو می شناسند ولی وقتی در باره زندگی اولیه او می خوانیم، می بینم که زن خیلی مصممی بود و رنج های زیادی هم کشید و خیلی آسیب پذیر بود، و مدام، بین یک زن قوی و یک آدم کاملا درمانده و از پای افتاده، در نوسان بود مثلا بعد از مرگ مادرش تا دوماه نمی توانست از تخت بیرون بیاید یا وقتی ازدواجش با استیگلیتز در هم پاشید، گریخت به نیومکزیکو، که دور باشد -- رابطه های شخصی در زندگی اش خیلی عمیق بودند.

 

Georgia_O'Keeffe_2جون الن، که خودش 53 سال دارد، نقش جورجیا اوکیف را در بیست و چند سالگی و جرجیا اوکیف را در شصت و چند سالگی در صحنه های مختلف این فیلم ایفا کرده است. خانم الن می گوید جورجیا اوکیف دوست نداشت در باره کارش صحبت کند و خیلی متمرکز بود در کارش، ولی غلو نمی کرد. می گفت بگذار کاری که احساس می کنم درست است، آن را بکنم و اهل حرفهای زیادی نبود. خانم الن این حالت جورجیا اوکیف را شبیه خودش می داند.

 

خانم الن می گوید جرمی آیرنز خیلی برای نقش استیگلتیز مناسب بود و چون در نمایش امپرسیونیسم هم با هم بازی کردند، عملا سال گذشته شش ماه با هم همکار شدند در حالیکه قبلا همدیگر را نمی شناختند.

 

***

 

جورجیا اوکیف از چند جهت چهره برجسته ای در هنر امروز آمریکاست، برای اینکه در دوره ای که هنرشناسان در آمریکا تازه داشتند هنر اروپا را کشف می کردند و همین آلفرد استیگلیتز و گالری دار های دیگر، داشتند راه را باز می کردند برای نمایش آثار هنرمندان پاریسی، مثل ماتیس، جورجیا اوکیف با عرضه نقاشی ای که توصیف دیگری غیر از آمریکائی برایش ممکن نبود، یگانه بود، و همچنین یگانه بود به خاطر زنانگی که به صورت اندام تولید مثل گلها، در نقاشی های عظیمش برجسته کرد و در صراحت اینها و در عظمت این ها، تصویری از زنانگی ساخت که قبلا وجود نداشت و این تصویر را با زندگی خودش، با استقلالی که در زیستن در دوردست های کویر نیومکزیکو از خود نشان داد، با شجاعتی که در روبرو شدن با مردم و طبیعت داشت و با نحوه ابتکاری زندگی که برای خودش برگزید، تکمیل کرد و به طوریکه در زیر عنوان همین فیلم هم نوشته، زندگی جورجیا اوکیف خودش یک کار هنری بود.

 

اوکیف که در سال 1986 در 99 سالگی درگذشت، به خاطر نقاشی های ابتکاری و خیره کننده اش ازگل ها و جمجمه ها، نیویورک و دشتهای نیومکزیکو که محبوبیت عام دارند و حتی روی تقویم ها و کتابهای مصور مدام چاپ می شوند، در یادها مانده است و به همان حضورش در تاریخ هنر معاصر به اندازه نقاشی هایش، مدیون عکسهائی است، بعضی از جزئیات بدنش، بعضی برهنه، که استیگلیتز از او گرفته و به این ترتیب، چهره او را جاودانه کرده... به مناسبت نمایشگاه مرور بر آثار جورجیا اوکیف در موزه ویتنی نیویورک در برنامه های دیگر راجع به جورجیا اوکیف باز هم قطعا حرف خواهیم زد. امروز موضوع این فیلم است.

 

Georgia_O'Keeffe_5 چیزی که در فیلمهائی که می خواهد یک زندگی را در چند ساعت خلاصه کند جلب توجه می کند، تغییر سن بازیگرهاست. یک بازیگر باید چند سن را بازی کند. معمولا بازیگر جوانی را گریم می کنند که نقش پیری شخصیت را بازی کند و در خیلی از موارد هم جا می افتد چون سن روی صورت و اندام گذاشتن آسان تر است از سن را برداشتن، مثل اینکه این پدیده چنان برگشت ناپذیر است که حتی در سینما و تئاتر هم از هنرمندی مثل خانم جون الن که الان 53 سال دارد، قبول نمی کنند که برگردد در نقش جورجیا اوکییف 29 ساله ظاهر بشود. لیندا استاسی، ستون نویس روزنامه نیویورک پست امروز صبح در نقدی در باره این فیلم از همین تفاوت های سنی خیلی جا خورده و نوشته نه تنها خانم الن 53 ساله نقش اوکیف 29 ساله را بازی می کند که جرمی آیرنز 61 ساله آمده نقش آلفرد استیگلیتز 42 ساله را بازی کند و بعد کتلین چلفند Chalfant 64 ساله نقش مادر استیگلیتز را بازی می کند. نوشته می دانم که دوره، دوره سوررآلیسم بود ولی نه این قدر.

 

یکی از تشبیه های جالب در باره این فیلم، از دیوید وایگند Weigand منتقد روزنامه سنفرانسیسکو کرانیکل است که این فیلم را به نقاشی های جورجیا اوکیف تشبیه می کند که ابتدا ساکت و آرام به نظر می رسند ولی اگر کمی بیشتر دقیق شوی، جلوی چشمانت منفجر می شوند... هر چند که این منتقد نوشته در فیلم برای این انفجار باید خیلی صبر کنی و وقتی هم از راه می رسد، نمی تواند این فیلم را از متوسط و میانحال بودن، نجات بدهد. ضعف فیلم را این منتقد در کارگردانی می داند که فیلم را بی حال از آب در آورده و این علیرغم حضور هنرپیشه گیرائی با قدرت جون الن در نقش اول است که جلب او برای کانال کابلی لایف تایم که بودجه زیادی هم ندارد، پیروزی بزرگی بود ولی ظاهرا شکست فیلم هم همراه با همین پیروزی آمد، برای اینکه جون الن را راضی کنند، او را کرده بودند یکی از تهیه کننده با حق انتخاب سناریست و کارگردان و عوامل دیگر، و به این ترتیب.. و انتخاب باب بالابان با مسئولیت جون الن بوده.

 

Georgia_O'Keeffe_4 اما فیلم راجع به زندگی زناشوئی است و تاثیری که خیانت استیگلیتز در عشق، بر زندگی مشترک آنها گذاشت و بر هنر جورجیا اوکیف. خانم اوکیف قبلا به شوهرش هشدار داده بود و سرانجام هم همان حرکات، را گریز پا کرد و فرستاد به جای دوری مثل نیومکزیکو و آنجا عشق به طبیعت خیره کننده ای که قبلا ندیده بود و دوری آن از همه آدمها، پایبندش کرد...

 

در این میان استیگلتیز با اینکه معشوق جوانی برای خود گرفته بود ولی از دوری اوکیف مدام در فقان و شکوه بود. اما تنها در قسمت آخر فیلم است که فیلم به هیجان می آید واین شخصیت ها را در نزاع های توفانی جلوی هم قرار می دهد. روزنامه نیویورک پست، در مقاله ای از دیوید هینکلی نوشته اوکیف فقط نصف این فیلم است بقیه فیلم به استیگلیتز تعلق دارد، عکاس مشهوری که جرومی آیرنز تصویر شکوهمندی از او می دهد، و بعد می افزاید باید هم اینطور باشد برای اینکه استیگلیتز بیست سال از زندگی اوکیف را در دوره عشق توفانی شان، غصب کرد و بنابراین چرا نباید نصف فیلم او را هم غصب کند؟ از دید این منتقد جای خوشحالی است که عشق پرشور آنها که گاهی شکنجه آور هم می شد، به خوبی تصویر شده به طوریکه بیننده احساس نمی کند که فقط تصویر را دارد می بیند. این منتقد از جاذبه های فیلم را لحظاتی دانسته که فیلم به اوکیف اجازه می دهد که حرف بزند، از هنرش، و از زندگی و از افکارش، و خوشبختانه منابع زیادی هم برای درست کردن این فیلم در اختیار داشته -- اوکیف نامه نگار قهاری بود و نامه هاش بارها به چاپ رسیده و بخشی از دیالوگ فیلم براساس این نامه هاست.

 

با نقدهای خوبی که گرفته، این فیلم می تواند بعد از پخش از تلویزیون کابلی، زندگی جدیدی به صورت dvd و یک فیلم آموزنده داشته باشد. به قول هینکلی، این هنری نیست که بخواهد تقلید زندگی را بکند بلکه هنری است که در نمایش زندگی دو تا از بااستعدادترین هنرمندان قرن بیستم، خوب عمل می کند. اما نیویورک تایمز در مقاله ای از جینا بلافانته، منتقد تلویزیون، فیلم را کوبیده به خاطر اینکه نوشته این دو بازیگر خیلی از اطوارهای صحنه ای نمایشی که در برادوی با هم کار کردند را آورده اند داخل این فیلم و بعد هم دیالوگهائی که در دهان آنها گذاشته شده، از صافی گذشته است و عقیم شده به نظر می رسد. این منتقد برداشت فیلم از شخصیت استیگلیتز را هم غیرقابل دفاع می داند و نوشته لطمه می زند که هنرمندی مثل اوکیف با چنین آدم دمدمی مزاج، کودک صفت و نیازمند، دمخور بود که تنها هنرش کشف هنرمندها بود.

ویدیو و دنباله مقاله...

September 13, 2009

Bassidji (Basiji) – Merhan Tamadon Interview

بسیجی: نگاهی به آن سوی خط عقیدتی

 

bassidji_subjects در میان فیلم های ایرانی جشنواره تورانتو فیلم بسیجی از مهران تمدن از این جهت متفاوت بود که به آن طرف خط رفته بود و در حالیکه دیگر فیلمها در باره خیزش اعتراض و نسل جوان شهری بودند که خواهان تغییر هستند و در تظاهر...ات چماق خوردند، فیلم بسیجی سراغ آنها می رود که احتمالا می توانستند در میان چماق زنندگان باشند و تلاش می کند منطق آنها را آنطور که خودشان بیان می کنند، به تماشاگر عرضه کند و آن را در مقابل سئوال هائی قرار دهد که پاسخ شان دست کم با محک عقلانیت، قانع کننده نیست.

 

 

 

 

 

فعلا ویدیوی این گزارش را اینجا لینک می دهیم تا متن آن حاضر شود.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 29, 2009

Masih Alinejad – Interview Special

یک توفان هوای تازه:  مصاحبه با مسیح علی نژاد

 

masih_1 بهنام ناطقی: از آن همه روزنامه که در دهه اصلاحات در ایران باز و بسته شدند، در عصر انتخابات فرمایشی و اعترافات نمایشی، ممکن است اثری نمانده باشد. بسته شدن روزنامه اعتماد ملی هفته گذشته، یکی از سنگرهای باقی مانده را هم فروپاشید. اما میراث همبستگی، جامعه و نشاط و عصرآزادگان و میهن و چی و چی و چی، آنچه از این روزنامه ها، باقی مانده است و زنده است و نفس می کشد و فعال است، خود آن روزنامه نگاران هستند، که هر یک در گوشه ای از ایران یا گوشه ای از دنیا، جائی قلم می زنند و از طریق اینترنت، حتی بیشتر از آن زمان خواننده دارند. یکی از چهره های برجسته و جنجالی روزنامه های اصلاحات، خانم مسیح علی نژاد است -- میهمان امروز برنامه ویژه ای که از تلویزیون فارسی صدای آمریکا، که طی آن خواهیم پرداخت به پیامد انتخابات، نقش روزنامه نگاران داخل کشور، و زندگی نه چندان خصوصی یک روزنامه نگار جنجالی، در این گزارش ویژه، که اسمش را گذاشته ایم «یک توفان هوای تازه»

 

خوش آمدید به صدای آمریکا... اولین بارتان است می دانم و کلنجار رفتید با این فکر... که بیائید یا نیائید... شاید خیلی از دوستداران شما در داخل کشور بخواهند بدانند که چرا آمدید... علیرغم تهدیدهائی که شده و مشکلاتی که می بینیم برای خیلی از سیاستمداران و روزنامه نگارانی که با رادیوهای خارجی صحبت کردند، فراهم شده... چرا با صدای آمریکا مصاحبه می کنید؟

 

ویدیو کامل پنجاه دقیقه

مسیح علی نژاد: با کجا مصاحبه کنم؟ با صدا و سیمای آقای ضرغامی؟ من 9 سال است که در ایران کار می کنم 9 بار در صدای و سیما بر علیه من تبلیغ کردند ولی یک بار هم دعوتم نکردند به هیچ برنامه ای، نه در رادیوشان و نه در هیچکدام از پنج کانال تلویزیونی شان... تازه من که کاره ای نیستم یک خبرنگار ساده ام که چهار تا سند رو کرده، حتی از من بزرگترهاش هم صدا و سیما جرات و ظرفیت بازکردن در به روی از من بزرگترهاش را هم ندارد... این صدای آمریکا و بی بی سی و هر چیز دیگر که در بلاد غرب ادعای رسالت اسلامی هم ندارند، شده اند رسانه ملی و دارند صداها را به گوش مسلمانها می رسانند.

ولی از من و همکارانم در صورتی در صدا و سیما دعوت می کنند که بنشیم اعتراف کنم کافرم و ضدانقلابم و براندازم وعامل خارجی. بنا این که می پرسید چرا به صدای آمریکا آمده ام. .یک دلیلش این بود و دلیل دیگرش این بود که شاید دوستان سیاسی و همکارانم توی ایران، با آمدن به صدای آمریکا، ممکن بود زندگی شان را از دست بدهند، اما الان دیگر همه همکاران من، چیز دیگری برای از دست دادن ندارند در ایران.

بعد هم من هر جا برم، همین ام. حرف خودم را می زنم هرکس تریبون بدهد، اینجا من همان حرف را می زنم و الان هم حرفی را اینجا می زنم که در ستونم در اعتماد ملی می نوشتم و اگر هم آنجا جرات چاپ نداشتم، بی شک در وبلاگم می نوشتم. بنابراین، شاید نفس آمدن یک فعال سیاسی یا یک روزنامه نگار، به صدای آمریکا جرم تلقی بشه، و به نظر من، شما هم با پرسیدن این سئوال، خیلی دامن نزنید به این جنجال.

 

بهنام ناطقی: البته قصد من جنجال سازی نبود، ولی خوب، با فضای ایران آشنا هستم... ولی شما برای این مصاحبه نیامدید به آمریکا... اینطور که در وبلاکتان هم اعلام کردید، شما آمدید که اولین روزنامه نگار ایرانی باشید که با رئیس جمهوری آمریکا مصاحبه می کند.

 

مسیح علی نژاد: من نیامدم که اولین روزنامه نگارباشم بلکه آمدم که یک خشت کوچک از دیوار بلند سانسور در ایران را ببندم، به خاطر اینکه شما می دانید هر سال احمدی نژاد دارد شال و کلاه می کند می آید اینجا و با خبرنگارهای آمریکائی مصاحبه می کند، و من فکر کردم منتظر نشوم آقای صفار هرندی، و آقای احمدی نژاد اجازه بدهند بیایم اینجا با رئیس جمهوری آمریکا مصاحبه کنم و به ایران برگردم.

 

بهنام ناطقی: بله و من با تعجب خبر شما را از تهران داشتم ولی دیدم یکهو نوشتید در حوالی کاخ سفید دارم غاز می چرانم -- خانم علینژاد را آنها که در ایران روزنامه می خوانند خوب می شناسند، مقالات ایشان هر هفته در فلان روزنامه و فلان روزنامه منتشر می شود اینقدر سال است... کتابهایش تا جاتی که اجازه چاپ گرفت و بیرون آمد، بلافاصله بعد از انتشار نایاب شد... ولی میلیون ها هموطن خانم مسیح علی نژاد را درست یک ماه پیش و از طریق صدای آمریکا، هم با چهره و صدای خانم مسیح علی نژاد آشنا شدند و هم با کلام آتشین و جسورانه او و هم با تجزیه و تحلیل امیدوارکننده ای که از نابسامانی های اخیر ایران عرضه کرد در سخنرانی ای در مراسم همبستگی با مردم ایران، در مرکز شهر سانفرانسیسکو در برابر نزدیک به ده هزار آدم، که بلافاصله تبدیل شد به یکی از داغ ترینه پیوندهای اینترنتی در دهها سایت و پایگاه مختلف... اگر شما آن را ندیده اید، این چند دقیقه «اشانتیون» (نمونه) به شما نشان خواهد داد چرا.

 

ویدیو سخنرانی

 

masih_in_oxford مسیح علی نژاد ( صدای فیلم، بخشی از ویدیوی سخنرانی در سنفرانسیسکو، 25 جولای 2009):

 

... درست است که کشته دادیم درست است که کشته دادیم و زندانی دادیم، اما این حاکمیت است که گرفتار زندانیان ما شده است. از حکمرانی بازمانده اند. از قدرت فروشی باز مانده اند. گرفتار زندانیان ما شده اند. به چه کنم چه کنم افتاده اند. تا دیروز ما بودیم که نمی دانستیم با حاکمیت چه کنیم، از امروز حاکمیت است که نمی داند با ما در خیابانهای شهر چه کند.

ما به همان قانون نیم بندشان، پایبندبودیم. پای صندوق های رای شان رفتیم. اول رای مان را دزدید گفتیم رای ما کجاست؟ بعد برادران و خواهرانم، همکارانم را یکی یکی گرفتند. داد زدیم دربندان ما کجاند؟ رفیق های ما کجاند؟ بعد یکی یکی کشتند. گفتیم جسدهای ما را برگردانید. رای پیشکش. مسافر ایرانم. نه. به گمانم اشتباه می کنم. نه من مسافر ایرانم، و نه شما مهاجر ایرانید. ما صاحبان ایرانیم.

 

مسافران، همانانند که چند صباحی به خانه ما ایران آمده اند و بساط تحجر و تحکم و طالبانی را پهن کرده اند. مسافران، همانانند که عقیده ها، آرمانها، مکتب ها، گفتمان های متعدد را هم تحمل نمی کنند و حتی منبر و مسجد بر سر مسلمانانی که به شیوه آنها مسلمانی نمی کنند، را هم خراب می کنند. مسافران همان دیکتاتورمسلکان اند که با کشتن یک زن محجبه در آلمان، سینه دری می کنند، اما در خانه خودمان، جنازه پشت جناز، در سردخانه های شهر پنهان کرده اند. آنها اسلحه دارند. ما الله و اکبر می گفتیم. تلویزیون دارند. ما توئیتر داشتیم. آنها فشنگ. ما فیس بوک.

 

جنگ قدرت آنهاست و غیرت ما. جنگی که دولت ایران به ملت ایران تحمیل کرده است. درست عین جنگ تحمیلی عراق به ایران. آنها شعار می دادند، «جنگ، جنگ تا پیروزی» و ما در ایران می گفتیم «تا احمدی نژاده، هر روز همین بساطه»...

 

شهروندان معمولی ما از هر حرکت، رفتار و صحبت خود می ترسیدند و احساس ناامنی می کردند. اما از امروز این حاکمیت است که از هر رفتار ما می ترسد و دلش بیشتر از دل ما می لرزد. احساس ناامنی کشنده تر از خود ناامنی است. اما احساس ناامنی از بدنه جامعه به حاکمیت منتقل شده است. کابینه کابوس اعتراض ما را خواب می بیند. از صدای سکوت ما در راهپیمائی می ترسند و چه خوش است که سی سال ما ترسیدیم و لرزیدیم و اینک فصل این است که حاکمیت بلرزد. شما بترسید.»

 

***

 

بهنام ناطقی: جالب بود حرفهای شما و لحن شما و تنشی که در صدای شما بود، برای اینکه یکباره آن جمع ده هزار نفری پرسروصدا و پرخروش را ساکت کردید در آن فضا... در این سخنرانی شما از انتقال ترس صحبت می کنید و انتقال حس عدم امنیت از بدنه جامعه به حاکمیت... و حرف تازه ای زدید که سخنرانهای دیگر آن جا نگفته بودند و من جای دیگر به آن برنخوردم. چطور به این تحلیل رسیدید؟

 

مسیح علی نژاد: در تمام این سئوالها از نزدیک می دیدم که مردم جرات بیان دیدگاه های خودشان را نداشتند، ولی بعد از انتخابات، همه این ترس ها از دل مردم ناگهانی کوچ کرد و نشست در دل حاکمیت و این مردم بودند که حرف می زدند، علیرغم آنکه حتی درکوچه پسکوچه ها ماشینهای گاردهای ویژهم می گذاشتند، ولی باز مردم حرف می زدند – فکر می کنید برای چی تلفن ها را کنترل می کردند؟ از ترس بود. برای چی روزنامه ها را می بستند؟ از ترس بوده.

 

فکر می کنید بی قانونی شده؟ کدام قانون؟ اینها همه اش از ترس است. برای چی از مردم تعهد می گیرند الله اکبر نگویند؟ از ترس است. طالبان برای چی مدرسه دختران را در افغانستان آتش می زند، از ترس است، چون می دانند که اگر این دخترها درس بخوانند، دیگر از حرف ملاعمر بی سواد نمی ترسند و حرفش را گوش نمی کنند. همه این کارها از ترس است. ترس حاکمیت است. ولی مردم دیگر ترسشان ریخته. برای اینکه ترس حاکمیت را از نزدیک دیدند. و اصلا، ترس طرف مقابل است که شما را شجاع می کند.

 

وقتی مردم می گویند نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. ولی برای اولین بار است که در حاکمیت، دیگر همه با هم نیستند. مردم این را فهمیده اند و ترسشان ریخته. بنا براین هیچکس دیگر به تهدید ها اعتنا نمی کند. به گمانم، قبلا فقط روزنامه نگارها و فعالین سیاسی به این تهدیدها آشنا بودند و معمولا سر نترس داشتند ولی این دفعه دیدیم که این مردم هستند که از رهبرانشان خیلی شجاع تر شده اند. من فکر می کنم حتی پیامهای تهدید را حاکمیت شنیده است و ته دلش خالی شده. شما هم به وضوح این را دارید می بینید.

 

بهنام ناطقی: جالب است این تحلیل شما. یادم آمد که شاه ایران هم همین را گفته بود که «صدای انقلاب شما را شنیدم!» و دیدیم که خیزش امروز را به کاریکاتور زمان انقلاب تشبیه کرده اند، که معنی واقعی اش این است که این حکومت و رهبر آن هم در واقع، به کاریکاتور حکومت شاه تبدیل شده. اما این حرف – انتقال ترس از بدنه جامعه به حکومت را شما یک ماه پیش گفتید. از منظر حالا به این تعبیر که نگاه کنید، چی می بینید؟ بازهم سر همین حرف هستید؟ یعنی ترس حاکمیت از مردم؟

 

masih_in_majlis مسیح علی نژاد: شما به کار های اینها در ماه گذشته نگاه کنید. نشان می دهد فقط حکومت هائی که از مردم می ترسند ممکن است دادگاه های صدنفره برگزار کنند که کیفرخواستش مثل انشای بچه های دبیرستانی می ماند...فقط حکومت هائی که از مردم می ترسند، ممکن است قبرهای ناشیانه در بهشت زهرا بکنند برای چهل تا جسد... این تجاوزها در زندان ها،این کتک زدنها، این بی حرمتی ها... همه نشانه ترس و وحشت است. درست مثل موجودی که توی بن بست گیر می کند و روی صورت همه و به هر در و دیوار دارد پنجه می کشد به امید این که یک لحظه بیشتر بماند. یا اینکه حداقل یک روز بیشتر بخواهد سر کارش حاضر بماند، شما می بینید که هر کس که سر راهش است را دارد خونین و مالین می کند. حاکمیت بعد از ترس اولیه اش که حضور سه میلیونی مردم بود اشتباهش را تکرار کرد و گلوله زد و مردم را دستگیر کرد برای توجیه همان اشتباهش، شکنجه کرد، تجاوز کرد. این ها را وادار کرد که بیایند اعتراف کنند که عوامل خارجی هستند ولی بعدش خودشان می آیند و این حرف را پس می گیرند. به زور از آنها اعتراف می گیرند که بگویند ما عوامل خارجی هستیم، اما همین پریروز بعد از دو ماه پس گرفتند و آقای رهبری اعلام کردند که دست انگلیس خبیث و. آمریکای جنایتکار و جهانخوار در این کار نبود. اما اشکال کار این است که در هر مرحله چاره هائی که اینها اندیشیدند، دردها را عمیق تر کرده و شکاف را در حاکمیت بیشتر و بزرگتر کرده و متاسفانه اینها را به لب پرتگاه نزدیک تر کرده.

 

بهنام ناطقی: باز هم در مقایسه با نمونه اصلی این کاریکاتور، یاد زمان شاه می افتم که حکومت هر کاری می کرد، بحران خودش را تشدید می کرد، اگر تیرمی انداختند، می گفتند خشونت کرد معترض می شدند اگر تیر نمی انداختند، می گفتند دستور است که نزنند، باز بیشتر می ریختند توی خیابانها... اما، خانم علی نژاد، قبل از ادامه بحث، می خواهم برای آن دسته از تماشاگرهای ما که روزنامه نمی خوانند -- ببخشید تیراژ اعتماد ملی که تعطیل هم شد چقدر بود، می دانید؟

 

مسیح علی نژاد: معمولا تیراژ را نمی گویند.

 

بهنام ناطقی: حالا حدسی، حدودا...

 

مسیح علی نژاد: شصت هزار بعضی روزها صدهزار.

 

بهنام ناطقی: همین... منظورم هم همین است صدهزار، تیراژ ناچیزی است و می دیدیم که هر روز روی بساط ظرف چند دقیقه تمام می شد. اما صدهزار کجا و میلیون های مخاطب تلویزیون کجا. به همین دلیل، من وهمکارم رها مجد، برای شناساندن بهتر شما به تماشاگران انبوه تلویزیون، ویدیوی کوتاهی تهیه کردیم از بعضی سرخطهای عمده کار شما به عنوان روزنامه نگار که این را خواهش می کنم پخش کنند... تا برگردیم برای ادامه حرف ها...

 

***

 

ویدیو فرازهای زندگی حرفه ای

 

(بهنام ناطقی، صدا، گفتار روی نوار ویدیو): مسیح علی نژاد از نسل بعد از انقلاب است. در یک خانواده روستائی به دنیا آمد در حوالی بابل، در دهی که بعدها نوشته های خود او معروفش کرد: قمی کلا.

 

انقلاب و چادر اجباری این امنیت روانی را به خانواده های مذهبی سخت گیر در روستاها داده بود تا بچه های خود را به جامعه بفرستند و مسیح علی نژاد از دل چنین خانواده ای وارد جامعه شد. اولین مطلبی که نام این روزنامه نگار زن را در مطبوعات ایران برجسته کرد، کیفرخواستی بود که علیه اصلاح طلبان در روزنامه همبستگی نوشت و در آن گفته بود سید محمد خاتمی به عنوان متهم ردیف اول شکست اصلاحات باید محاکمه شود.

 

این آغازی بود برای 9 سال کار که نامش در رسانه های اصلاح طلبان مانند همبستگی، بهار، وقایع اتفاقیه، خبرگزاری ایلنا، شرق، هم میهن و اعتماد ملی به چاپ رسید. ابتدا در مجلس اصطلاح طلب ششم و بعد هم در مجلس محافظه کار هفتم، خبرنگار مجلس بود و خبرهای جنجالی منتشر می کرد.

 

مسیح علی نژاد ( صدای فیلم، در بخشی برگرفته از ویدیوی مصاحبه با حجت الاسلام مهدی کروبی، ناشر روزنامه اعتماد ملی ): فکر می کنید کجای کار غلط بوده؟ که در یک کشور اسلامی باید نسلی که در این سیستم پرورش پیدا کرده اند را به زور ببرند و بگویند شما باید حجاب را رعایت کنید؟

 

مهدی کروبی (صدای فیلم): می خواهد سرما را به باد بدهد.

 

مسیح علی نژاد (صدای فیلم): اگر بگوئید چاپ نکن، چاپ نمی کنم.

 

مهدی کروبی: شوخی می کنم!

 

بهنام ناطقی (ادامه گفتار روی ویدیو)»: زمانی که در مجلس ششم خبرنگار مجلس بود مقاله ای در باره پیگیری نمایندگان برای کشف هویت لباس شخصی ها نوشت که سعید مرتضوی، با شکایت ستاد کل نیروهای مسلح، مسیح علی نژاد را به همراه مدیر مسئول روزنامه همبستگی به دادگاه احضار کرد.

 

وقتی خبرنگار خبرگزاری ایلنا در مجلس هفتم بود، فیش حقوقی نمایندگان محافظه کار را منتشر کرد. این افشاگری جنجال خبری بزرگی در ایران به وجود آورد که چندین روزنامه صبح ایران عکس و خبر اخراج این خبرنگار از مجلس را در صفحات اول خود منتشر کردند و نزدیک به سیصد روزنامه نگار با نامه و تحصن در مقابل مجلس به این اقدام بیسابقه مجلس در اخراج یک خبرنگار اعتراض کردند و همچنین یازده روزنامه نیز به مدت یک روز اخبار مجلس را تحریم کردند.

 

رسانه های بین المللی از جمله فایننشال تایمز در یک صفحه کامل قصه این اخراج را چنین نوشت: «خاری در پهلوی مجلس محافظه کاران.»

آخرین خبر جنجالی که مسیح علی نژاد آفرید، مقاله ای بود به نام آواز دلفین ها که در آن مقاله مسیح نوشت حرکت احمدی نژاد در سفرهای استانی و صدقه دادن به نیازمندان، تداعی گر همان مربی دلفین است که دلفین ها را گرسنه نگه می دارد تا با نشان دادن یک لقمه نان بتواند آنها را گرد خود بیاورد. این مقاله خشم دولت را بر انگیخت و نمایندگان دولت و مجلس از قوه قضائیه خواستند با مسیح علی نژاد به طور قانونی برخورد کند.

 

مجله هفتگی تایم چاپ نیویورک در این باره نوشت: مسیح در برابر احمدی نژاد. مسیح علی نژاد در باره کار خود در مجلس سه کتاب منتشر کرد. کتاب تحصن، داستان تحصن نمایندگان مجلس ششم است. کتاب تاج خار داستان فعالیت اوست به عنوان یک خبرنگار زن در مجلس هفتم، و سرانجام کتاب «من آزاد هستم» که در آن مسیح علی نژاد از زاویه دید یک روزنامه نگار زن که تحت تعقیب ماموران حکومتی شهر به شهر در حال فرار است با زنانی که از شوهران خود جدا مانده اند، آشنا می شود و در مورد زندگی آنها می نویسد.» (پایان گفتار روی ویدیو)

 

***

 

بهنام ناطقی: خانم علی نژاد، شما را به عنوان یک روزنامه نگار اصلاح طلب می شناسند که یعنی انگ جناحی به شما می زند و در استانداردهای روزنامه نگاری بین المللی، یک کم ناجور است برای اینکه می گویند روزنامه نگار جناحی، نمی تواند بی طرف بماند وقتی به یک جناح وابسته است. چه جوابی دارید؟

 

masih_CU مسیح علی نژاد: ما چی روزنامه نگاری مان در ایران مطابق استانداردهای بین المللی است که حالا شما توقع دارید یک روزنامه نگار آسیب پذیر دغدغه حرفه ای بودن داشته باشد؟ ما همه زورمان را بزنیم باید دغدغه های هر روز بیکار شدن و هر روز خانه به دوش شدن را برای خودمان حل کنیم در ایران.

 

براساس کدام استاندارد بین المللی، روزنامه نگار را وسط خیابان می گیرند و می برند یک شب حبس می کنند؟ براساس کدام استاندارد بین المللی شبانه ریختند به منزل من و از تک تک همسایه های من راجع به رابطه های زندگی من سئوال کردند... براساس کدام، واقعا استاندارد بین المللی جلوی در روزنامه برای سردبیر ما چاقو می کشند و به من با بلوک آجر سیمانی حمله می کنند؟

ضبط ماشین من راکندند به سردر خانه آویزان کردند وکارتهای خبرنگاری من را گذاشتند زیر ماشین و فرار کردند...

 

در یک چنین فضائی... که آنها خودشان قانون را رعایت نمی کنند، معلوم است که من به جای حرفه ای بودن و بی طرف بودن، تبدیل می شوم به روزنامه نگارمبارز... می بینید که اصلا ادعای بی طرف بودن هم ندارم...برعکس خبرنگارهای صدا و سیما – که توی نیویورک راه می روند و با رانتی که از دولت می گیرند، با رئیس جمهوری مصاحبه می کنند و بعد می گویند ما بی طرف هستیم. در واقع من بدون هیچ تعارفی می گویم این انگ شیرینی است که برای برخورد با این بی قانونی ها، اصلاح طلب هستم و تعلق خاطر دارم به یک جریان و جناحی که می خواهد از اساس پایه اینجور بی قانونی ها را بزند.

 

بهنام ناطقی: ولی موقعی که شما از ایران خارج شدید، هنوز انتخابات نشده بود. کی بود که آمدید بیرون از ایران؟

مسیح علی نژاد: درسته. انتخابات نشده بود، ولی من درست همان روزی که احمدی نژاد و موسوی مناظره داشتند، اولین صدای تیر را در بلوار کشاورز شنیدم و آمدم بیرون و علیرغم فشارها و کارشکنی ها، شکی نداشتم که آن موقع، موسوی رئیس جمهوری می شود و من هم از ایران آمده ام بیرون که برای روزنامه برنده انتخابات که همان اعتماد ملی، روزنامه آقای کروبی باشد، چون می دانستم بعد از پیروزی اینها متحد می شوند و قرار بود مصاحبه ای با اوباما داشته باشم و در آن روزنامه که الان وجود ندارد و جای خالی آن احساس می شود، کار بکنم.

بهنام ناطقی: با رئیس جمهوری آمریکا. جالب است که آن موقع دغدغه های دیگری داشتید و از جمله در گزارشی که دیدم از انتخابات در لندن تهیه کرده بودید، انتخابات جمهوری اسلامی در جلوی سفارت ایران در لندن، دغدغه شما تحریمی ها بودند و دغدغه تحریمی ها هم خود این انتخابات بود. فکر می کنم جالب باشد برای تماشاگران ما دیدن یک تکه از گزارشی که شما در لندن تهیه کردید و رفت روی یوتوب.

***

 

ویدیو، روز انتخابات، لندن

 

(صدای ویدیوی تهیه شده روز 12 جون 2009 در لندن -- در میان صحنه های تظاهرات مخالفان جمهوری اسلامی و صف طولانی رای دهندگان، مسیح علی نژاد با عطاالله مهاجرانی، وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی کابینه محمد خاتمی، که کنار مسعود بهنود ایستاده، گفتگوی کوتاهی می کند که طی آن، آقای مهاجرانی می گوید شرکت در انتخابات به منزله تائید سنگسار یا زندانی کردن مخالفان نیست. در صحنه از این گزارش، شاهد دستگیر شدن یکی از تظاهرکنندگان هستیم. مسیح علی نژاد در آن همهمه و هیاهو رو به دوربین می گوید: «صدا و سیما دارد جشن می گیرد که اقلیت کمی اینجا دارند داد می زنند، ولی جشن واقعی را روزی باید گرفت که همین اقلیت در کشور خودمان بتوانند داد بزنند، و همین مردم جلوشان بایستند، نه جمهوری اسلامی، نه سیستم، نه حاکمیت.» در صحنه ای دیگر از این ویدیو، یک تظاهرکننده عصبانی ضدرژیم، خانم علی

نژاد را مزدور خطاب می کند.

 

***

 

بهنام ناطقی: آنکه پلیس دستگیرش کرد برد، کی بود؟

 

masih_speaking_072509 مسیح علی نژاد: کسی بود که داشت از حقوق من روزنامه نگار زندانی در ایران دفاع می کرد و اعتراض من این بودکه اگر من زندان رفتم، حاضر نیستم اینطور از من دفاع بشود. من امثال من، نسخه تحریم برای انتخابات نمی پیچند. پس گفتم ما را از لیست دلایل تحریم خودتان برای انتخابات خط بزنید. راجع به تحریم، شاید الان دیگر این حرف خیلی معنی نداشته باشد، ولی علیرغم اینکه تقلب هم صورت گرفت، اگر بار دیگر هم انتخاباتی باشد، من و دوستانم هرگز فکر نمی کنم نسخه تحریم را تجویز بکنیم.

 

یک بار در انتخابات مجلس هفتم، شما دیدید که وقتی هشتاد نماینده و تعداد گسترده ای از داوطلب ها را رد صلاحیت کردند، بخش عظیمی از احزاب اصلاح طلب، همصدا با تحریمی ها در ایران و خارج از ایران رای ندادند. در انتخابات شرکت نکردیم و مجلس هفتم با کمترین آرا شکل گرفت و حداد عادل با رائی برابر با کمترین رای مجلس ششم، که مجلس اصلاحات بود، آمد و نماینده کل ملت ایران در صحنه داخلی و خارجی بود و داشت ایفای نقش می کرد.

 

آن موقع به عنوان یک خبرنگار، می دیدم که همان مجلس، داشت یکی یکی قانون تصویب می کرد در راستای محدود کردن حقوق زنان و همان زنانی که انتخابات را تحریم کرده بودند، همان خبرنگارهائی که انتخابات را تحریم کرده بودند، دنبال یک اقلیت اصلاح طلب در مجلس می گشتند تا دست کم بتوانند به کمک آنها، این قوانین را یکی یکی پس بگیرند – قوانینی مثل کاهش حضور زنان در دانشگاه ها از طریق سهمیه جنسیتی، کاهش ساعت کار زنان و حذف اجازه از همسر برای ازدواج مجدد آقایان. کسانی که تحریم را تبلیغ می کردند دنبال این بودند که از نماینده ها کمک بخواهند و الان هم همینطور است.

 

کسانی که شما در فیلم دیدید، می گویند جمهوری اسلامی یک خانه پوسیده است که باید فروبریزد و نباید سوپاپ اطمینان باشید برای این انتخابات، ولی من می گویم زیر سقف که شما می گوئید دارد می پوسد، آدم دارد زندگی می کند... میلیونها... و شما ها که زیرک تر و فرز تر بودید و از آن خانه در رفتید، نمی توانید فتوا صادر کنید که آن خانه باید بریزد و از هم بپاشد. اگر خیلی ما هنر داریم باید برای مرمت آن خانه راهکار بدهیم. ما نمی توانیم فتوا صادر کنیم که آن خانه بپوسد؛ چون اگر بپوسد، یک زمین خالی آنجا هست که باز هم مثل گذشته یک سری بساز و بفروش می آیند یک سری خانه می سازند که وقتی بستر دمکراسی خواهی فراهم نباشد، قطعا خانه ای که ساخته می شود، دوباره خراب می شود.

 

بهنام ناطقی: ولی خانم عیلنژاد، کدام مرمت خانه؟ انتخاباتی که می گویند و می گوئید تقلب فاحش در آن صورت گرفته، چه فایده داشت شرکت انبوه مردم؟ خود شما 24 ساعت بعد از انتخابات گفتید کودتا شده... هزاران نفر این ویدیوی کوتاه شما را از یوتیوب دانلود کردند. نگاه کنید به این یک دقیقه ویدیو چقدر حرف در آن هست. درست 24 ساعت بعد از انتخابات.

 

ویدیو روز بعد از انتخابات در لندن

 

مسیح علی نژاد (صدای ویدیو، ضبط شده در لندن، روز 13 جون 2009): امروز 13 جون است و من در لندن هستم. درست شبهای مناظره از ایران آمدم بیرون و حالا باید از «فیس بوک» اخبار را پیگیری کنم، چون سایت های اصلی که فیلتر است. بچه های روزنامه «اعتماد ملی» هم که خبری ازشان نیست در فیس بوک. چند روزی است که ریخته اند توی روزنامه و بالای سر بچه ها ایستاده اند و با نظارت آنها روزنامه منتشر شده و در فیس بوک هم کسانی که در ایران زندگی می کنند نمی توانند بروند همه چیزها را بگذارند. نگاه کنید روزنامه «اعتماد ملی» در صفحه یک جای بیانیه هاش سفید چاپ شده یعنی که حکومت نظامی است در تهران، و الان زنگ زدم به تهران راجع به بازداشت های خانگی از آنها سئوال کردم. کروبی و میرحسین کجا هستند و چرا نیستند در میان این بچه هائی که دارند کتک می خورند در خیابان؟ و گفتند نه تنها جلوی در خانه بزرگان هم نیروهای امنیتی گذاشته اند، ولی حتی جلوی در خانه کسانی که کروبی به عنوان مشاور و وزیر هم انتخاب کرده، نیروهای امنیتی گذاشتند که آنها هم نیایند در جمع مردم. همه اش اعتراض ام همین بوده، ولی حالا که این خبر را از تهران شنیدم، فهمیدم آنها که باید تصمیم بگیرند، درست تصمیم گرفتند و این کودتا خوب برنامه ریزی شده.» (پایان ویدیوی لندن 13 جون 2009)

 

***

 

بهنام ناطقی: در این شرایط، که خودتان گفتید، فکر نمی کنید حق با تحریمی ها بود که نمی خواستند رای بدهند – رائی که شمرده نشد؟

مسیح علی نژاد: خیلی جای تعجب ندارد. بگذار نشمارند. بگذار تقلب کنند. اگر مردم با حسن نیت، در همین انتخابات نیم بند هم شرکت نکرده بودند، که دیگر جائی برای طلبکاری و راهپیمائی واعتراض وجود نداشت. باید مثل دوره های قبل یک گوشه انزوا می نشستیم و برای حداد عادل و احمدی نژاد به عنوان روسای دو قوه که در انتخاباتشان شرکت نکرده بودیم کف می زدیم ... ولی همه این خیزش که الان در ایران هست، به برکت آن شرکت انبوه مردم بوده است، تقلب هم به آن کمک کرد. ضرر نزد، کمک کرد. آنها با تقلب شان از یک ملت بی انگیزه، یک ملت با روحیه و پرامید ساختند. حالا همان تحریمی ها هم در کنار دیگران در کنار مردم در این جنبش حضور دارند. کودتا، درست است که گفتم، من فکر می کنم که الان ملت خیلی پرامید تر هستند.

 

بهنام ناطقی: هر کاری بکنند به ضرر خودشان است. برای من جالب است که واژه کودتا را به کار بردید -- که واکنش اصلاح طلبان بود به نتیجه اعلام شده انتخابات، و به خصوص تائید آن از سوی آیت الله خامنه ای و شورای نگهبان. جالب است که همین شورای نگهبان و آیت الله خامنه ای وقتی بیشتر از 500 داوطلب شرکت در انتخابات را رد صلاحیت کردند و فقط چهار نفر از میان آنها را اجازه دادند در انتخابات نامزد بشوند، من ندیدم کسی از اصلاح طلبان شما اعتراضی بکند. تا آن موقع شورای نگهبان خوب بود اما یکباره بد شد، برای اینکه نتیجه انتخابات جور دیگری شد. وقتی رهبر مطلق است، چرا موسوی و کروبی به حرفش گوش ندادند؟ این را بازجوها در زندان به اسرا می گفتند.

مسیح علی نژاد: این خیلی ساده انگارانه است که ما با بازی شورای نگهبان، بازی ردصلاحیت و تائید صلاحیت شورای نگهبان میدان را خالی کنیم. اما این تائید صلاحیت موسوی و کروبی هم برای همین بود که مردم بگویند آنها برگزیده شورای نگهبان هستند، که در انتخابات شرکت نکنند. کدام ولایت مطلقه؟ اگر موسوی و کروبی به مطلق بودن ایمان و باور قلبی داشتند که به قول شما بازجو دیگر اسرا را به خاطر اعتراضات آنها تحت فشار قرار نمی گرفتند. یا بعد از نماز جمعه، دیگر موسوی و کروبی نباید به شورای نگهبان نامه می دادند و روی ابطال انتخابات پافشاری می کردند. پس می بینید که بازی تائید صلاحیت و رد صلاحیت فقط برای دلسرد کردن مردم است.

 

بهنام ناطقی: یک جورهائی به نظر یک بام ودو هوا می رسد. یعنی همین آدمهائی که اعتقاد ندارند می آیند و در آن سیستم شرکت می کنند. یعنی این اصطلاح طلبها از یک طرف پیرو ولایت فقیه خودشان را قلمداد می کنند و از طرف دیگر، حاضر نیستند زیر حکم ولایتی بروند. منظور من انتقاد از اصلاح طلب ها نیست، که شما دفاع می کنید. منظور من اشاره به تناقض فاحش و آشکار در ذات این نظام است که یک نفر درآن صاحب جان و مال و ناموس مردم است ... یک انسان. این را در این سی ساله هیچ جور نتوانستند و نمی توانند رفع و رجوع کنند، مگر با حذف ولایت مطلقه یک نفر به نام فقیه.

 

مسیح علی نژاد: اگر چه من و همکارانم متهم بودیم به براندازی وافراطی گری، ولی من نمی توانم مثل شما با این قاطعیت فتوا صادر کنم که یک شبه باید بنیاد ولایت فقیه را برافکنیم. در یک مبارزه سیاسی باید معادلات سیاسی و موازنه های سیاسی را در نظر بگیریم. در نظامی که چه خوشمان بیاید چه خوشمان نیاید، هنوزدوستداران ولایت مطلقه فقیه هستند که در خبایانها باتوم به دست می گیرند و در راهپیمائی ها شرکت می کنند و روبروی مردم می ایستند و باتوم می زنند، ابتدا باید بستر دمکراسی خواهی فراهم شود و لازمه این کار هم به نظر من این است که کسانی از درون نظام مثل کروبی و موسوی بروند صدای مردم را که در خیابانها می شنوند دارند شعار می دهند «مرگ بر دیکتاتور» را به سطوح بالا بگویند و در سطوح بالا، با کار سیاسی و حزبی، نظام را از درون اصلاح کنند. ما نمی توانیم از فعالان سیاسی یا از کروبی و موسوی و روزنامه نگارها و احزاب توقع داشته باشیم که آنها هم همپای مردم ناراضی مرگ بر دیکتاتور بگویند.هر کس در جایگاه خودش نقش خودش را بازی می کند و من فکر می کنم احزاب و گروه ها هم باید براساس استانداردهای سیاسی، رفتار کنند نه اینکه بیایند در خیابان شعار بدهند و چیزی که شما می گوئید، که ولایت فقیه را براندازند و علیه دیکتاتور شعار بدهند. هر کس دارد کار خودش را می کند.

 

بهنام ناطقی: من هم دارم کار خودم را می کنم. درسته؟

 

مسیح علی نژاد: همینطوره.

 

بهنام ناطقی: خوب، تا قبل از این انتخابات، خیلی از تحلیلگران سیاسی غربی و خیلی از ایرانی های خارج از کشور که با اصل نظام جمهوری اسلامی مخالف هستند آقای احمدی نژاد و موسوی را چندان با هم متفاوت نمی دانستند. مواضع هر دو آنها به خصوص در اموری که در خارج از کشور روی آنها حساسیت هست، مثل برنامه اتمی یا کمک از بودجه ایران به تشکل های تندرو در لبنان و سرزمین های فلسطینی، با هم یکی است. ولی در همین جمعیت که در سنفرانسیسکو به سخنرانی شما گوش می دادند، آن روز و در بیشتر از 81 شهر دیگر، همان روز در تظاهرات بزرگ و کوچک مشابه آن برای همبستگی، یکی از پیامدهای انتخابات را می شد دید، و آن این بود که اگر تا قبل از این انتخابات ایرانی ها در درون و بیرون از نظام و در درون و برون از ایران، در گروههای مختلف بودند، این انتخابات همه را به هم نزدیک کرد و به طرز بیسابقه ای ایرانی ها خارج و داخل کشور، براندازها و سبزها و جمهوریخواهان و سلطنت طلبان را کنار هم آورد. چنانکه من هم الان اینجا کنار شما نشسته ام.

 

مسیح علی نژاد: همینطوره. چیزی که این انتخابات، یعنی حضور انبوه مردم، توانسته پدید بیاورد، همین اتحاد است که باید قدردان بود. قبل از انتخابات در کنفرانس هائی که من می رفتم شرکت می کردم، همیشه مورد بازخواست قرار می گرفتم. نمونه اش را در آن ویدیو دیدید که می گفتند مزدور. به خاطر کلاه، به خاطر حجاب، به خاطر اینکه می رفتم ایران و می آمدم، همیشه بازخواست می شدم اما الان یک همدلی شکل گرفته یک اتحاد شکل گرفته که همه می خواهند حقوق از دست رفته خودشان را پس بگیرند و به نظر من باید این را قدردان باشیم و این هم نشانه آن است که ما انتخابات را تحریم نکردیم و حضور پیدا کردیم.

 

بهنام ناطقی: بله، درست است. شما در این فرصت یکی دو ماهه که در آمریکا بودید، با خیلی از ایرانیها از نسل های جدید، از نسل قبل، برخورد کردید. من همیشه می گویم از تبعیدی های انقلاب و از تبعیدی های اصلاحات و در اجتماعات سیاسی بودید و جالب است که در باره خیلی از همرزمان شما که الان در خارج از کشور هستند، قضاوت هائی هم کردید، مثل اکبر گنجی که شما در برنامه اعتصاب غذای او جلوی سازمان ملل شرکت کردید. رفتید آنجا به او گفتید مهره سوخته است. انگار از ایران آمدید به نیویورک به گنجی این را بگوئید. یک تکه از این فیلم را که خودتان درست کردید ببینیم.

 

masih_va_ganji مسیح علی نژاد (صدای فیلم، نیویورک 21 جولای 2009، مقابل سازمان ملل، در تظاهرات سه روزه اعتصاب غذا، فراخوان اکبر گنجی): یک دوربین همیشه دنبال من بود در ایران وقتی در ستادهای انتخاباتی می رفتم، ستاد انتخاباتی احمدی نژاد، ستاد انتخاباتی موسوی... الان هم این دوربین در نیویورک دنبال من دارد می آید و این کسانی که اینجا هستند سالهاست ندیده ام. گوگوش را کجا می دیدم؟ گنجی را کجا می دیدم؟ ... دنبال گنجی می گردم.

 

مسیح علی نژاد: (خطاب به اکبر گنجی): شاید شرایط خیلی بدی باشد. شما را از آن موقع می شناختم، وقتی شما زندان بودید ما می آمدیم خانه شما و با خانم شما گریه می کردیم. الان چیزی که در ایران همه می گویند این است که اگر گنجی در ایران بود و یک فراخوان برای اعتراض می داد، ممکن بود جمعیت خیلی زیادی بیایند. خودتان دلخوری کوچکی ندارید؟ احساس نمی کنید که حضورتان در ایران می توانست خیلی موثرتر باشد؟

 

اکبر گنجی (صدای فیلم): به هرحال، من که خوب دلم می خواهد آنجا باشم. نه فقط من، بلکه شما تمام این ایرانی هائی که مقیم اروپا و هر کشوری هستند نگاه کنید، همه گرفتار نستالژی ایران هستند.

 

مسیح علی نژاد (صدای فیلم): درستادهای انتخاباتی موسوی رفتم. ستادهای آقای کروبی رفتم. همه آنجا بچه های روزنامه نگاری که شما می

شناسید من از طرف کی ها دارم الان حرف می زنم، همه آنها گفتند گنجی در جمع ما که بود، گنجی بود.

 

اکبر گنجی (صدای فیلم): من یک آدمی هستم قدر دیگران. کار خارق العاده ای نمی توانم بکنم. اینجا صد نفر اعتصاب غذا کرده اند و من هم اعتصاب غذا کردم مثل آنها. آنها شاید کار مهم تری از من دارند انجام می دهند.

 

مسیح علی نژاد (صدای فیلم) در ایران می گویند گنجی که رفت سوخت.

 

اکبر گنجی (صدای فیلم): محاکمه شخصی شده. مشکلی نیست. مشکلی نیست. می توانید بگوئید من سوخته ام. مشکلی نیست.

 

***

 

بهنام ناطقی: مشکلی نداشت! آقای گنجی در آمریکا آن محدودیت هائی که در ایران داشت دیگر ندارد و و اینجا می شود گفت که محدودیت او، توانائی فکری و توانائی تخیل خودش است اگر اعلامیه می دهد که مثلا احمدی نژاد را به سازمان ملل راه ندهند یا امضا جمع می کند از یک عده فیلسوف علیه جمهوری اسلامی یا سیصد چهارصد نفر جمع می کند برای روزه در جلوی سازمان ملل، به هرحال اینها ابتکارهای خودش است اما همان ابتکار گنجی هم، هر چند زیاد شلوغ نشد، ولی به خاطر اینکه اولین بار تائید گذاشت بر پیوستن همه ایرانیان به یک حرکت،

خیلی جالب بود.... گوگوش رفت. هنرمندهای دیگر رفتند. فکر نمی کنید دل گنجی را شکستید که او را مهره سوخته خطاب کردید؟

 

مسیح علی نژاد: فکر می کنم آقای گنجی خیلی دریادل تر از این حرفها باشد که با سئوال یک خبرنگار بخواهد دلش بشکند. به اندازه کافی در ایران ما متهم بودیم که اگر انتقادی را از یکی از بخش های جامعه انتقال بدهیم به حاکمیت ممکن است حاکمیت دلش بشکند و با ما برخورد کند ولی فکر می کنم آقای گنجی با این ادبیات آشنائی دارد و اگر من این سئوال را مطرح کردم به خاطر این بود که واقعا در بخش هائی از جامعه این احساس را دارند که وقتی درهارا باز می کنند، به روزنامه نگارها فشار می آورند، به فعالین سیاسی فشار می آورند، آنها باید در ایران بمانند ونباید فضا را ترک کنند و اگر بروند، یک مهره سوخته تلقی می شوند. شاید هم خودم هم این روزها این انتقادات را دارم می شنوم، با اینکه من کماکان بر این باورم که باید به ایران برگردم و اصلا زندگی من آنجاست و اینجا چیزی ندارم که بخواهم برای آن بمانم. ولی با این همه، چون هنوز گفته می شود که من از ایران آمده ام بیرون، به من هم این انتقادات می شد و بنابراین من فکر کردم که فرصت خوبی بود که آقای گنجی هم بخش هائی از آن انتقادات را بشنود و پاسخ بدهد به همه کسانی که این بحث ها را مطرح می کنند و فکر می کنم این یک دیدگاه است که در ایران هنوز وجود دارد و نه در ایران که در خارج هم همینطور است. یعنی کسانی که الان در ایران هستند همیشه از دور نگاه می کنند و فکر می کنند ایرانی هائی که خارج شده اند، همان واژه معروف از دور لنگش کن را دارند دامن می زنند و اینطور رفتار می کنند وایرانی های خارج هم ایرانی های داخل را تا حدودی به کندروی متهم می کنند و بنابراین من فکر می کنم که این انتقادات باید گفته بشود در فضای باز رسانه ای، شاید ما را به یک ادبیات مشترک نزدیک بکند.

 

بهنام ناطقی: یکی از نویسنده ها، ابراهیم نبوی، چندی پیش گفته بود که ایرانی های داخل، ایران را دارند و ایرانی های خارج، آزادی دارند و هر کدام از اینها چیزی را می خواهند که آن یکی دارد. ولی قبل از انتخابات، فکر می کنم وقتی هنوز در ایران بودید من مقاله ای از شما خواندم که در آن از جناح اصطلاح طلب به خاطر ناتوانی اش در پیامرسانی به همه طبقات مردم انتقاد کرده بودید... شبی بود که از همایش حامیان موسوی بر می گشتید به روستای خودتان و در آنجا مردم را در صف سیب زمینی مجانی دیدید و خوشحال بودند از اضافه شدن حقوق های بازنشستگی، که البته بعدا پس گرفتند ... و بی اعتنا بودند مردم به پیامهای اصلاح طلبان.

 

Masih_reports_on_Tahasson_Majles مسیح علی نژاد: در فصل انتخابات، حقوق بازنشسته ها دوبرابر شد و حقوق معلم ها اضافه شد سیب زمینی های مجانی پخش می شد در روستا ها، توی روستای خود ما هم همینطور بود. و مهم تر از همه این است که احمدی نژاد از روزی که به عنوان رئیس جمهوری انتخاب شد، حالا بر اساس همان تقلب و تخلفی که بوده، سوار یک اتوبوس انتخاباتی شد و شهر به شهر به مبارزه انتخاباتی ادامه داد، در حالیکه دیگر رئیس جمهوری شده بود. ولی خودش باور نمی کرد.

 

بهنام ناطقی: نوشتید شما این را. یادم است.

 

مسیح علی نژاد: بله، خودش را هنوز در قبای کاندیداتوری می دید که من نوشتم آقای احمدی نژاد، همه باور کردند که شما رئیس جمهوری شدید ولی خود شما هستید که هنوز باور ندارید. به هر حال، من با چشمان خودم می دیدم که در همین سفرها، احمدی نژاد آمده بود در شهر ما در بابل، از من به عنوان خبرنگاری که به خاطر افشای فیش حقوقی نمایندگان اخراج شده بودم از مجلس، چه دفاع جانانه ای کرد. بنابراین، این رفتارهای پوپولیستی، به گمان من، تا اندازه ای جواب می دهد و جواب داده. خصوصا که اصلاح طلبانی که نه نماز جمعه دارند نه تلویزیون یعنی تریبون نماز جمعه را ندارند، و تلویزیون ندارند، به جای اینکه مثل احمدی نژاد از چهارسال پیش بروند شهر با مردم حرف بزنند، متاسفانه می شود گفت نشستند در سایت های اینترنتی و در باره تئوری هابرماس مطلب نوشتند و در باره کارهای زیربنائی چشم انداز بیست ساله حرف می زدند در حالیکه در قاموس مردم گرسنه شهرستانها، نان به روز است که معنی می دهد نه بیست سال دیگر.

 

و حتی مهم نیست برای آنها که سازمان برنامه و بودجه منحل شده در ایران، برای اینکه احمدی نزاد تریبون نماز جمعه را دارد و تلویزیون را دارد و می تواند برود از شکستهای تمام برنامه های اقتصادی اش را و حتی پس گرفتن حقوق بازنشستگان بعد از انتخابات را بیاندازد گردن کسان دیگر، چه می دانم، هاشمی و بچه هاش. .و چون می داند که مردم تا یک حدودی حساس هستند، برای همین سعی می کند همه قصور خودش و کارهای بی اصولی که کرده و جواب نداده... گردن آنها بیاندازد. در روستای خودمان، پدر من کشاورز بوده. دیگر نمی تواند برنج بکارد، برای اینکه برنج از چین می آید. مرغ فروش بوده پدر من ولی به خاطر آنفلوآنزای مرغی، آمدند مرغ ها را جلوی چشم خودش کشتند و کردند توی گونی، و به او یک تومان هم خسارت ندادند و دیگر نمی تواند این شغل را داشته باشد. منتهی چون هنوز یک آرمان انقلابی دارد، و تریبون هائی که دارد از توش خبر می گیرد، نماز جمعه است یا صدا و سیمای آقای ضرغامی هست، و همه اطلاعاتش را از آنجا می گیرد و باورش می شود که آنچه آقای احمدی نژاد می گوید درست است. آقای هاشمی نمی گذارد احمدی نژاد کار کند. خاتمی نمی گذارد. کروبی یا موسوی نمی گذارند که ایشان کار بکنند.

 

بهنام ناطقی: بله خانم علی نژاد اما برای من که از اینجا انتخابات را دنبال می کردم، جالب بود این تبلیغات و پوسترها و فیلمها و شعارهای اصلاح طلبان، به خاطر گرافیک متعالی، زبان فاخر، که به کار می بردند. تصویربرداری پیشتاز، و هنرمندهائی که این آگهی ها را درست می کنند. یعنی اگر میخواستی مخاطبان را از روی استایل و سبک و سیاق این مبارزه انتخاباتی قضاوت کنی، باید گفت بالاشهر نه تهران، بلکه بالاشهر نیویورک، حتی در نیویورک هم آن زبان فاخر و آن پوسترهای مینیمال وهنرمندانه، مخاطب نخبه ومحدودی دارد. فکر نمی کنید این مبارزه انتخاباتی که اصلاح طلبان کردند، واقعا خیلی نخبه گرا بود. شاید یک دلیلش که پیام نمی رساند، این بود شاید.

 

مسیح علی نژاد: بله نخبه گرا بود... بله برای همین هم هست که الان هم شما می بینید در ایران دارند نخبه کشی می کنند، ولی وقاحت این ها در تقلب و تعرض و تجاوز به قدری زیاد بود که مردم معمولی، حتی هواداران خودشان حتی الان دارند به خاطر دفاع از همان نخبه های به قول اینها، برج عاج نشین، ریخته اند توی خیابان. مردم، همین مردم معمولی هستند که دارند از نخبه هاشان دفاع می کنند. دارند کشته می دهند. نداها و سهراب ها، و بقیه بچه هائی که در کهریزک یا در خیابان کشته شدند، شهروند های معمولی هستند و به نظر ما، خیلی آدمهای سیاسی نیستند. شهروندان معمولی بودند که برای ساده ترین حقوق شان آمدند توی خیابان ولی این زمان می برد وباید صبورتر باشید که این تبدیل به یک پیام عمومی بشود و مردم شهرستانها و روستاها هم از قاب تلویزیون بیایند بیرون و بینند که واقعیت های دیگری هم هست که باید بشنوند و باور کنند کسانی که در خیابانهای تهران دارند اعتراض می کنند، از جنس خودشان هستند. زمان می برد که از شستشوی مغزی نجات پیدا بکنند.

 

بهنام ناطقی: بخشی از جامعه ایران خیلی پیشرفته است و به رسانه های بین المللی دسترسی دارد، حالا یا از طریق ماهواره و تلویزیون یا ماهواره به اضافه اینترنت ... برای این دسته، تبلیغات رسانه های جمهوری اسلامی، تنها منبع اطلاعات نیست اما درصد این جمع آگاه و به اصطلاح Wired یعنی مربوط و سیم کشیده شده، در مقایسه با جمع unwired یا سیم کشی نشده در جنوب تهران در خیلی از شهرستانها و روستا ها چقدر است؟ چقدر از مردم به این گروه wired تعلق دارند و چقدر از مردم به مطبوعات رژیم وابسته هستند.

 

مسیح علی نژاد: واقعا نکته مهمی است و من سعی کردم با بضاعت اندکی که داشتم در ستون روزنامه «اعتماد ملی» این را مطرح کنم که ما باید برای مخاطب هائی که در روستا هستند و دسترسی به منابع اینترنتی ندارند خبررسانی کنیم چون آنها واقعا همه اطلاعاتی که می گیرند از تلویزیون هست و خیلی هاشان به نماز جمعه می روند و اخبار و اطلاعاتی که از نماز جمعه به آنها داده می شود، بخشنامه است، که مثلا بیایند اعلام کنند که یک سری فعالین سیاسی از آمریکا و انگلیس خط گرفتند که بیایند آشوب برپا بکنند.

 

پدر من، روستائی های دیگر، شهرستانی های دیگر که البته آدمهای روشنی هم هستند که همه این اطلاعات را باور نمی کنند، ولی به اینترنت دسترسی ندارند. وقتی تلویزیون می آید اعلام می کند که ندا را خود طرفداران موسوی کشتند، پدر من باور می کند. روستائی ها باور می کنند. چون آن روستائی دسترسی ندارد به اینترنت که فیلم آن را ببیند که چطور کشته شد. یا موضوع ترانه موسوی. در تلویزیون دارند می بینند خیلی از خانواده ها که یک خانواده ای می آید و می گوید بله این دخترماست و زنده است و شما توقع دارید آن کسانی که در شهرستان نشسته اند چطور باور کنند که این ترانه ای بوده که به او تجاوز شده و اصلا حرفهای آقای کروبی و کسانی که از خود نظام دارند اعتراض می کنند، شما در هیچ جای نماز جمعه و در تلویزیون نمی شنوید.

 

این انتقادی بود که من بارها مطرح کردم در شهرستان که بودم می آمدم در فیس بوک می نوشتم که درست است که مادر فضای اینترنتی همه طرفدار موسوی هستیم همه طرفدار کروبی هستیم اما دریابیم که در روستاها، ما اصلا تریبونی نداریم و خیلی ها نمی دانند که آقای موسوی و آقای کروبی کاندیدا شدند و متاسفانه این بخشی هست که انتقاد به خود اصلاح طلب ها هم وارد است چون تریبون ندارند باید راهکارهای دیگری داشته باشند و من این را بارها مطرح کرده ام و امیدوارم دوستان دیگر هم این دغدغه را مطرح کنند.

 

بهنام ناطقی: من نمی دانم شما ایران که بودید چقدر تلویزیون صدای آمریکا را نگاه می کردید به قیافه تان نمی آید که تماشاگر ما بوده باشید. ولی در یکی از برنامه هائی که در طول آن خیزش اعتراض پخش می کردیم، من مقالاتی از روزنامه های خارجی می خواندم که در آن بعضی از روزنامه نگارها در خود ایران که از خارج رفته بودند، انتقاد می کردند از همکاران خودشان که وقتی به این تظاهرات نگاه می کنید، این آدمها که آنجا د ر خیابان هستند همه لباسهاشان شکل هم است. تی شرت به تن دارند. جین دارند. همه دوربین و تلفن همراه دستشان است. و یارو، خبرنگار خارجی، به خبرنگارهای خارجی دیگر نوشته بود که شما حواستان نبود که اینها فرق دارند با بقیه مردم و همه غیر از آن روز اول که سه میلیون نفر بودند که جمع کثیری بودند، اینها نماینده تمام مردم نبودند. فکر می کنید چطور ما می توانستیم...

 

masih_&_her_book_I_AM_Free مسیح علی نژاد: بله، ولی به خود صدای آمریکا هم یک انتقادی وارد است. انتقادی که به تلویزیون آقای ضرغامی گفتم و اینجا پخش شد فکر می کنم باید اینجا این انتقاد هم مطرح بشود که به نظر من، صدای آمریکا هم تریبون همه ایران نیست. شما نگاه می کنید در صدا و سیمای آقای ضرغامی یک بخش از جامعه را می بینید و شما نمی توانید صدای مخالف و صدای متعدد که در ایران و جود دارد بشنوید و صدای آمریکا هم همینطور است. تا یک حدودی مثلا می گویم در روستاها اگر بخواهند صدای آمریکا را نگاه کنند، آیا نماد همه ایران است؟ شما یک خبرنگار با حجاب دارید؟ شما یک کسی را دارید که اعتقاد اسلامی قوی داشته باشد .و بخواهد منتقد هم باشد به جریان داخل. البته من زیاد توقع نمی توانم داشته باشم. مثلا کسانی که می آیند با عبدالمالک ریگی مصاحبه می کنند، یا کسانی که خیلی تحریم را تبلیغ می کنند در صدای آمریکا یا ادبیاتی دارند که ادبیات... نمی خواهم توهین تلقی شود... ولی این همان ادبیاتی است که در داخل ما را همیشه به آن متهم می کنند و به ما اتهام می زنند که طرفدار براندازی نظام هستیم و من فکر می کنم برای صدای آمریکا این انتقاد وارد است که باید ادبیاتش را به کل جامعه ایرانی نزدیک کند و نماینده کل جامعه ایران باشد شاید کسانی باشند در بخش های مذهبی و سنتی تر جامعه ایرانی که آنها هم انتقاد دارند و دوست دارند صدایشان شنیده شود ولی وقتی پیج بی بی سی را باز می کنند یا پیچ صدای آمریکا را باز می کنند حتی به لحاظ ظاهری هم کسی را نمی بینند که شبیه تر به خودشان باشد و ادبیات مشابه تری داشته باشد.

 

بهنام ناطقی: درست است کسانی که حجاب دارند در بین همکاران ما نیستند ولی شاید بیایند و اضافه بشوند. با این اقداماتی که در ایران دارند انجام می دهند، شاهد سیل آدمها هستیم که دارند از ایران خارج می شوند. شما در وبلاگتان و در فیس بوک اشاره کردید به همکارانتان که دارند از ایران خارج می شوند؟ راجع به این حرفی دارید؟ شما نوشته بودید که نظام مردم را به بیرون دارد می فرستد.

 

مسیح علی نژاد: متاسفانه، همینطور است. بعد از انتخابات کوچ فعالین سیاسی خیلی زیاد بوده ولی کسانی را من می شناسم که اصلا اهل فرار نبودند و الان جائی را ندارند بروند. خانه به خانه باید فرار کنند به خارج. این از ترس نیست. به خاطر اینکه احساس می کنند اگر بیایند بیرون و جای دیگر باشند، شاید بتوانند صدای بخش های بیشتری از جامعه ایرانی را منعکس کنند.

 

بهنام ناطقی: به هر حال خیلی ممنون. می خو اهم از این فرصت استثنائی که برای بینندگان صدای آمریکا فراهم کردید که با نظرها شما آشنا بشوند، از شما تشکر کنم از شما و خوشحالم که ما اسم این برنامه را گذاشتیم یک توفان هوای تازه... برای اینکه در توفانی که از شما بر می خیزد، هر کس جلو بیاید، باید سخت بایستد چون نه فقط کلاهش، که همه وجودش را این توفان متلاطم می کند. خوشا به حال آنها که از طریق وبلاگتان، از طریق روزنامه، از طریق فیس بوک، شما را می شناسند و با غم و شادی شما اینطور شریک می شوند.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 19, 2009

Bandslam

 

مثلث عشقی در رقابت گروههای موسیقی دبیرستان

 

Bandslam_2 در فیلم سینمائی برخورد گروه های راک دبیرستان یا «بند اسلم» ونسا هاجنز،  در نقش دخترتودار و خجولی ظاهر می شود که دریک مثلث عشقی،  با دختر دیگری که یک خواننده پرشر وشور موسیقی راک است دردبیرستان، با بازی السیون میچالکا، بر سر عشق جوان سر به زیری که متخصص انواع موسیقی است، رقابت می کند.  فیلم به خاطر آگاهی عمیق از سبک های رایج موسیقی راک و به خاطر معرفی هنرپیشه نوآمده  «گی لن کانل» موردتحسین منتقدان قرار گرفته که «گی لن کانل» را با تام هنکز یا جان کیوسک مقایسه می کنند.

 

بندسلم Bandslam فیلم موفقی است درباره دنیای نوجوانی.  راجع به رقابت است در دبیرستان، و ظاهرا داستان «موزیکال دبیرستان» High School Musical  را وصل می کندبه موسیقی راک امروز و شخصیت های جدید.   ولی اینجا ونسا هاجنز، برعکس دختر آفتابی و باکله و محبوب که در موزیکال دبیرستان داشت،   دختر گوشه گیری است با زبان پرنیش و کنایه.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

در فیلم Bandslam ونسا هاجنز و شرکت سامیت اینترتینمت Summit Entertainment، تولید کننده فیلم دراکولائیTwilight    دارند از شهرت و اعتباری که فیلمهای موزیکال دبیرستان شرکت دیزنی بدست آورده اند، بهره برداری می کنند.  سامیت دارد با این فیلم و سری فیلمهای بسیار محبوب توایلایت،  روی نوجوانها و سلیقه های آنها تمرکز می دهد.

 

اما  از آنجا که بعضی چیزهای خوب و مقبول یک جا با هم تلاقی کرده اند، حاصل آن فیلمی شده است که حتی ستایش منتقدهای خیلی جدی را هم برانگیخته.  در واقع به قول لیزا شواتزباوم، منتقد هفته نامه «سرگرمی»Entertainment Weekly  (نشریه پرفروش شرکت تایم) همان ترانه آشنا اینجا هم  تکرار می شود، نوجوانهای رنجور و گوشه گیر، یک گروه موسیقی راک تشکیل می دهند در دبیرستان و در این روند، هم درس زندگی می گیرند و هم جام پیروزی بالا می گیرند.


***

 

در فیلم بندسلم، ونسا هاجنز بازیگر موزیکال دبیرستان باردیگر به دبیرستان بازگشته برای یک موزیکال دیگر. خانم هاجنز می گوید شخصیت او در این فیلم درونگرا است و ظاهری بی تفاوت دارد ولی بازی این نقش برای او خوب بود، چون در آخر فیلم با گیتار مدل وی، فلائینگ،   Flying V  از تولید کننده گیتار، شرکت گیبسون، موسیقی راک می زند.

پروژه پیروزی در مسابقه راک میان مدارس ایالتهای سه گانه نیوجرسی، نیویورک و کانتیکت، هنرمند نوآمده گی لن کانل در نقش ویل برتن، که مدیر یکی از گروه های راک مدرسه است، را به عشق نویافته اش با بازی ونسا هاجنز نزدیک می کند. چاشنی فیلم لیسا  کودرو است در نقش مادر ویل.

 

Bandslam_5 «گی لن کانل» می گوید برای این دبیرستانها، رقابت گروههای راک حکم مسابقه فوتبال را دارد. لیسا کودرا میگوید رقابت بزرگ است در سراسر ایالت و گروه این مدرسه همیشه برنده می شود.


«گی لن کانل» می گوید همانقدر که رقابت گروه های راک در این فیلم مهم است، این رقابت در موسیقی، خودش پسزمینه ی رابطه آدمهاست که فیلم را جذاب می کند -- درست است که موسیقی نیروی پیش برنده این فیلم است اما ضمنا این فیلم، در باره رابطه این پسر با مادرش هم هست که بهترین دوستش است ولی آدم با مادری حتی به خوبی لیسا، هم به دوستان واقعی احتیاج دارد.  کودرو می گوید منظورش دوستان هم سن است.


الیسون میچالکا، خواننده گروه الی و ای جی  Aly & AJ که حالا اسمش را عوض کرده اند، اینجا هم خواننده گروه راک مدرسه است.
الیسون میچالکا می گوید موسیقی برایش مهم است اما موسیقی را در بچگی با گوش دادن به موسیقی مذهبی سیاهان آمریکا،  گاسپل، و همچنین موسیقی کاونتری شروع کرد اما این موسیقی این نیست که حالا می زند. او حالا بیچ بویز و هارت و پلیس را منابع اصلی الهامش می داند.


ونسا هاجنز می گوید مثل شخصیتی که در این فیلم بازی می کند، در دبیرستان اولش زیاد معاشرتی نبود و در سالهای میانی خیلی به مد لباس علاقمند شد که خیلی بد بود چون به آن معتاد شد -- اما در هرحال، می گوید بچه بی عرضه ای بود.

 
Bandslam_4 الیسون میچالکا می گوید او و خواهرش را مادرشان در مدرسه درس داد  که خیلی خوش می گذشت چون با پیژامه می نشستند سر کلاس که همان آشپزخانه بود و حق داشتند آدامس بجوند. هاجنز می گوید بارها در مدرسه به خاطر آدامس جویدن به دردسر افتاد.
فیلم بنداسلم از  انرژی و اشتیاق هنرمندان جوانش مایه می گیرد و با تماشاگران نوجوان رابطه برقرار می کند.

 

***

الیسن میچالکا، که در زندگی واقعی خواننده یک گروه راک موفق دونفری به نام «الی وای جی Ali & AJ است، در فیلم بندسلم، خواننده محبوب ترین گروه راک دبیرستان است ولی چون می خواهد حتما در مسابقه بندسلم برنده بشود، از «گی لن کانل» دعوت به همکاری می کند و بعد هم که می بیند دل این جوان پیش دختر ساکتی که ونسا هاجنز بازی می کند، گیر کرده، کاری می کند که آنها به هم نزدیک شوند، که البته ماجرا را به یک مثلث عشقی تبدیل می کند -- جوانی بین دو دختر کاملا متفاوت، هنرمند و پراستعداد...

 

ولی این وسط لیسا کودرو در مقام مادر و بهترین دوست، به این ماجرا صیقل می زند و تفسیر و جوک و تعبیر و نصیحت به آن اضافه می کند اما فیلم، راجع به آسیب پذیری های روحی نوجوانهاست و دلبستگی های آنها...

 

بیشتر بازیگرهای این فیلم از دنیای پرزرق و برق کانال تلویزیونی دیزنی بیرون آمده اند. این فیلم با فیلمهای و سریالهای دیزنی چه فرقی دارد؟

 

می خواهد نوع دیگری تماشاگران نوجوان را تحریک کند، مثل فیلم توایلایت، با احساسات جوانی برخورد عمیق تری دارد.   برای خیلی از منتقدها، یاد آور کارهای هنرمند سینمای هالیوود جان هیوز هست که همین هفته پیش در گذشت... جان هیوز با فیلمهائی مثل شانزده شمع، و باشگاه صبحانه Breakfast Club اصلا یک ژانر سینمائی به وجود آورد در باره نوجوانها و برای نوجوانها. کری ریکی، منتقد فیلادلفیا اینکوایرر می نویسد این فیلم را روایتی از همان کلوپ صبحانه جان هیوز می داند که توسط یک گروه راک گاراژی.

 

Bandslam_3 مایکل رکتشافن، در هالیوود ریپورتر می نویسد  اگر روزی کامرون کرو و جان هیوز فقید روی فیلمی با هم کار می کردند که پر بود از ابرستاره های کانال دیزنی، نتیجه شاید به چیزی تبدیل می شد شبیه بندسلم و با موسیقی بندسلم. و اضافه کرده که این را باید برای فیلم بندسلم از کارگردان نوآمده تاد گرف، یک تعریف به شمار بیاوریم.  اما فرق این فیلم با کارهای جان هیوز البته در انرژی و سرعت این فیلم است که به قول کری ریکی، منتقد فیلادلفیا اینکوایرر،  یک مثلث عشقی دبیرستان است که انگار زیر تاثیر کافئین ساخته شده.


  کارگردان فیلم تاد گرف Todd Graff   به خاطر سابقه طولانی اش در بازیگری، به مشکلات آن طرف دوربین آشنا است و این دومین کارش است و اگر به او فرصت بدهند، بعید نیست که بتواند جائی باز کند در سینمای حرفه ای هالیوود، به خصوص فیلمهای نوجوانان.

فیلمی که قبل از این ساخته با سوژه ای نسبتا مشابه، فیلمی بود به نام Camp از سال 2003 شش سال پیش ،که در آن یک عده جوان داشتند زیر نظر یک استاد روی یک نمایش موزیکال کار می کردند در اردوئی کنار دریا.

 

هنر کارگردان  تاد گرف در این است که به قول منتقد هالیوود ریپورتر، توانسته  حساسیت های جوانانه و صادقانه ای در فیلم بندسلم به کار ببرد فیلمنامه  هم که گرف با همکاری جاش کی گن نوشته، آگاهی عمیقی از موسیقی پاپ معاصر نشان می دهد، و فضای زندگی جوانهای امروز، به خصوص تاثیر یوتوب و مای اسپیس، با این حال، در فضاسازی و قصه پردازی و شخصیت ها، بر می گردد به دهه 1980 یعنی همان زمان فیلمهای جان هیوز، به خاطر طرز برخورد این جوانها  با جهانی که به ارث برده اند - که از یک طرف محتاط است و هم فریبنده.

 

ونسا با گیتار مدل «وی» گیبسون یکی از نقاط قدرت فیلم موسیقی آن است و اجرای الیسن میچالکا که خودش در یک گروه دونفری الی و ای اجی می نوازد و می خواند... ولی خیلی چیزهای دیگر در فیلم هست مثلا همین بازیگر نوآمده «گی لن کانل» که می گوید می تواند جای «جان کیوسک» یا «تام هنکز» را بگیرد به خاطر بازی ای که درنقش ویل، پسر خجالتی ولی با دانش خارق العاده در باره موسیقی ارائه می دهد، و به قول راجر ایبرت، این جوان، با توانائی، دگرگونی درونی شخصیت «ویل» را نشان می دهد که از یک بچه خجالتی ولی پراطلاع و ماهر در موسیقی، که در iPod و دنیای درونی خودش، غرق است، انگار از دنیا بریده، تبدیل می شود به جوان خونسرد با اعتماد به نفس برای برنده شدن در مسابقه.

 

Bandslam_poster اندی وبستر، در نیویورک تایمز، از لحن پرنشاط فیلم و البته موسیقی راک فیلم تعریف کرده و آن را راضی کننده می داند والیزابت وایزمن در دیلی نیوز نیویورک از «گی لن کانل» تعریف می کند به عنوان چهره نوآمده که در این فیلم می شکفد. 

از دید نیکلاس راپولد، منتقد ویلج وویس، زیر  لایه بی مغز مسابقه گروه های راک،  هوشمندی تاد گرف در خلال سناریو، تلاش مذبوحانه ای می کند برای جلب توجه تماشاگر و کیمبرلی جونز منتقد روزنامه شهر دانشگاهی آستین، جاذبه اصلی بندسلم را ونسا هاجنز یا الیسن میچالکا نمی داند بلکه نوشته فیلم بندسلم متعلق است به این فیلم کیفیتی نایاب در سینما داده است، و آن صداقت است.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 18, 2009

Inglourious Bastards

انتقام یهودی ها از نازی ها: «حرامزاده های بی سیرت»

 

Inglourious_bastards_Tarantino در جدیدترین فیلم کوئنتین ترنتینو، «حرامزاده های بی سیرت»  برد پیت فرمانده یک جوخه آمریکائی است متشکل از افسران و سربازان یهودی، که پشت جبهه، در فرانسه تحت اشغال آلمان ها، به انتقام گیری از افسران اس اس مشغول هستند، آنهم انتقامی خشن و توام با خونریزی. برخلاف فیلمهای جنگ دوم، در این فیلم نازی ها و امریکائی ها به یک اندازه خشن و خبیث هستند و این هم رنگ و لعاب تارانتینوئی است که به قصه داده. اما قهرمان دیگر فیلم یک زن یهودی فرانسوی است  که از چنگ کشتار آلمانها گریخته و در مقام صاحب یک سینمای پاریسی، در عملیات خرابکاری در یک جشن عمده با حضور سران ارتش نازی، در توطئه قتل آدولف هیتلر شرکت می کند.

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

از وقتی  این فیلم برای نخستین بار در جهان در جشنواره کن به نمایش در آمد، موضوع بحث انگیزی شده، به خصوص به خاطر اینکه در ظاهر یک فیلم تاریخی، داستانی کاملا خیالی دارد. 

 

در غالب یک فیلم جنگی، یک فیلم ترسناک خونین ساخته، که تخیل خشونت آمیز را محکوم می کند، یا ستایش می کند... این تعبیرهای مختلف ناشی از طبیعت به اصطلاح پسامدرن کار تارانتینو است، که به راحتی از تاریخ، و از تاریخ سینما وام می گیرد برای ساختن فیلمهائی که بیشتر از هر چیز واکنشی به سینما هستند از دید فیلم-آشنای یک محقق.

 
و برای همین کار تارانتینو تا حدودی سرد و نچسب هم می تواند بشود، چون نمایشی یا اطواری است تا واقعی و عاطفی.  در کار جدیدش، یک جوخه از ارتش آمریکا را نشان می دهد متشکل از افسران و سربازان یهودی... که البته چنین چیزی وجود نداشته... اینها را قرار می دهد در پشت جبهه در فرانسه، و توسط اینها، یک انتقام خیالی از جنایات نازیها و آلمانی ها در جنگ دوم می گیرد به دست یهودیان آمریکائی... یعنی با نازی ها حسابش را صاف می کند..

 

برخلاف فیلمهای جنگ دوم، در این فیلم نازی ها و امریکائی ها به یک اندازه خشن و خبیث هستند و این هم رنگ و لعاب تارانتینوئی است که به قصه داده . افتتاح پرسروصدای فیلم هم در لس آنجلس وهم  در نیویورک که در گزارش ما خواهید دید، قرار است اذهان عمومی را آماده کند برای نمایش این فیلم که از جمعه آینده شروع می شود در آمریکا.


***


Inglourious_bastards_3 هفته گذشته، در مراسم افتتاح اکران عمومی فیلم «حرامزده های بی سیرت» در هالیوود، ستاره برجسته هالیوود خانم انجلینا جولی، با لباسی از طرح های مایکل کورز،  در کنار شریک زندگی اش  برد پیت، حاضر شده بود روی فرش قرمز... برای سلام و علیک با هواداران...
از دیگر حاضران در آن مجلس، کوئنتین تارانتینو، نویسنده و کارگردان فیلم و همچنین دایان کروگر، بازیگر، که با دامن کوتاه و سنگدوزی شده، از طرحهای ورساچی روی فرش قرمز حاضر شده بود.


و چند شب بعد از آن در نیویورک،  نویسنده و کارگردان فیلم کوئنتین ترانتینو روی فرش قرمز بود، به همراه چند تن دیگر از ستارگان فیلم، از جمله جولیا استایلز، و همچنین بن کینگزلی، بازیگر بریتانیائی برنده جایزه اسکار، و ترنس هاوارد.

 
تارنتینو می گوید ده سال بود که شخصتی که برد پیت  فیلم بازی می کند  در ذهنش بود فقط به اسم آلدو، ولی سناریو نیمه کاره بود که به این نتیجه رسید که کسی جز برد پیت را برای ایفای نقش نمی خواهد و دهانها از تعجب باز ماند وقتی پیت نقش را قبول کرد.
برد پیت فرمانده یک دسته سربازان یهودی آمریکائی است که پشت جبهه در خاک فرانسه، علیه نیروهای آلمان دست به عملیات ایذائی خشونت باری می زنند.


Inglourious_bastards_2 هنرپیشه و کارگردان نیویورکی، ایلای راث  Eli Roth می گوید در نیویورک مدرسه رفته و در این حوالی بزرگ شده و پدرمادرش از یهودی های آمریکائی نیویورک هستند و در فیلم هم، او بخشی از یک واحد یهودی سربازان آمریکائی است که نازی ها را کتک می زنند و می ترسانند و حتی پوست می کنند و او می خواهد واکنش یهودی های نیویورکی را هنگام تماشای کتک خوردن نازی ها تماشا کند.


فیلم حرامزده های بی سیرت  در جشنواره کن سروصدای زیادی به پا کرد و مدتهاست نمایش آن در اروپا شروع شده است.   از تارانتینو در باره بزرگترین چالش ها هنگام ساختن فیلم سئوال می کنند که می گوید چالش این  بود که فیلمی که سالیان سال در ذهن داشت باید در مدت زمانی که برای چنین فیلمی اینچنین کوتاه است، فیلمبرداری می کرد و همین هم البته جذاب بود که کارگردان را مجبور می کند با همه وجود در عمق کار فرو برود. 


در فیلم حرامزده های بی سیرت، واحد آمریکائی پشت جبهه به کمک نیروهای مقاومت فرانسه، نقشه می کشند که سران ارتش آلمان را که در مراسمی در یک سینما در پاریس جمع می شوند، در آتش بسوزانند.


 

ملانی لوران در نقش صاحب سینمائی است در پاریس که کمک می کند به توطئه سوء قصد به سران ارتش المان در پاریس کمک می کند.
خانم ملانی لوران می گوید فرانسوی ها عاشق کوئنتین تارانتینو هستند و وقتی قرار شد نقشی در این فیلم به و داده شود، خیلی دستپاچه شد به خصوص که نقشی که برای او نوشته بود، یک قهرمان تارانتینوئی است که هم شکننده و آسیب پذیر است و هم قوی است وهمه را می کشد، و خیلی با حال بود.


خانم انجلینا جولی می گوید سناریو را خوانده بود و سرصحنه فیلمبرداری هم بود و خود فیلم را هم در فرانسه دید و آن را یک نمونه کلاسیک کار تارانتینو می داند و از کار برد پیت تعریف می کند ولی می گوید مهم این است که مردم خوششان بیاید.
از جمله خشونت های سرجوخه آمریکائی خیالی این فیلم علیه افسران نازی، انداختن علامت اس اس با چاقو روی پیشانی آنهاست. 
برد پیت می گوید در چاقو بازی استاد است و به شوخی می گوید از زمان کودکستان یا سال اول دبستان چاقو بازی می کرده. تارانتینو می گوید برد در طول فیلمبرداری با چاقو تمرین کرد و «هر چند نمی دانم با پیشانی آدم می تواند یانه، ولی روی گوشت کبابی می تواند با چاقو علامت اس اس بیاندازد.»


***


Inglourious_bastards_poster فیلمی که در آمریکا اکران می شود  با فیلمی که در جشنواره کن نشان داده شد، خیلی فرق دارد. در همان جشنواره کن هم خیلی ها نوشتند که تارانتینو وقتی برگردد هالیوود، استودیو  اصرار خواهد کرد که فیلم را کوتاه کند. در گزارشی چند ماه پیش، صحبت از این بودکه هاروی واینستاین، یکی از برادران واینستاین، تهیه کننده و پخش کننده فیلم در کمپانی واینستاین، می خواهد دست کم چهل دقیقه از فیلم حذف کند. 


تارانتینو بارها گفت که فیلمش عمده ترین کاری بود که در جشنواره کن به نمایش در آمد، ولی منتقدها دو دسته بودند. بعضی آن را ستایش کردند ولی برخی دیگر که زیاد بدشان نیامده بود، تاکید کردند که شاهکار نیست. ان تامپسن آن موقع در ورایتی نوشته بود که این یک فیلم هنری است نه یک فیلم تجاری برای توده ها -- لوموند آن را کوبید به خاطر تحریف تاریخ ولی نشریات هنری آن را بهترین کار تارانتینو دانستند.

 

معروف است که این فیلم ترکیبی است از یک فیلم جنگ دومی، یعنی با آن دکورها و لباسها و فضاسازی، با وسترن اسپاگتی، یا فیلمهای ایتالیائی وسترن های انتقامی، که تارانتینو سری کیل بیل را هم در ستایش آنها ساخته بود. ضمنا، ستایشی هم هست به فیلمهای جنگی اروپائی دهه شصت و هفتاد و ضمنا، ستایشی هم دارد از سینماگران برجسته آلمان قبل از جنگ و دوران جنگ. محور داستان فیلم نمایش یک فیلم المانی است در یک سینمای فرانسوی با حضور سردمداران ارتش هیتلری که قرار است هدف سوء قصد  این جوخه خرابکاران آمریکائی پشت جبهه باشند. 


 

اسم فیلم، که غلط هم هجی شده، ملهم از یک فیلم ایتالیائی است که در سال 1978 ساخته شده، یعنی سی سال پیش، اما داستان فیلم ربط زیادی به آن ندارد. داستان فیلم، ترکیب دو قصه است، یکی داستان زن یهودی فرانسوی است که خانواده اش به دست آلمانی ها کشته می شوند ولی خودش صاحب سینما می شود  در برنامه جوزف گوبلز رئیس تبلیغات المان هیتلری برای بزرگداشت از هیتلر، خرابکاری می کند. خط دوم داستانی فیلم، ماجراهای جوخه ای است آلمانی ها را در فرانسه هدف کشتار و خونریزی می گیرند و همیشه یکی را زنده می گذارند که داستان را برای دیگران تعریف کند.   این داستانها را تارانتینو با ظراف و عظمت اپرائی و با غلو و با الهام از سینما، به هم مربوط کرده در یک فیلم طولانی پر از صحنه های خون و خونریزی و خشونت..

 

اختلاف نظر میان منتقدها، همچنان ادامه دارد. مثلا دیوید ادلستاین، منتقد هفتگی «نیویورک» آن را یک خواب خیس انتقام توصیف می کند ولی می نویسد ارزش صبر کردن را داشت. ادلستاین می نویسد آنها که تارانتینو را متخصص صحنه های خشونت بار و چندش آور خونریزی می دانند، استعداد اصلی او را نادیده می گیرند که نوشتن دیالوگهای طولانی و پیچ در پیچ است، قبل از کشتار و خونریزی... از دید ادلستاین، زیبائی حرامزاده های بی سیرت در آن صحنه های خشونت و کشتار نیست که به صورت پاداش گوش دادن به دیالوگها به تماشاگر داده می شود، بلکه خود آن دیالوگهاست و آدم آرزو می کند صحنه کشتار هرگز فرا نرسد. این در حالی است که بعضی دیگر از منتقدها، از جمله مانولا درگیس در نیویورک تایمز، دیالوگ های فیلم را زورکی و کلیشه ای دانسته اند. 


Inglourious_bastards_4 ادلستاین فیلم حرامزاده های بی سیرت را ترکیبی از مناظره درونی تارانتینو می داند، که در آن، سینما با تاریخ تلاقی می کند، زن گریزی با فمینیسم می آمزد، جنون غیرآزاری، یا سادیسم، با رومانتیسیم یا تخیل شاعرانه مخلوط می شود و همه اینها، در هم می شکنند و به هم می ریزند در ترکیب های جدید و هر چند کل فیلم، مثل کولاژی است از چیزهای نامربوط، اما همه چیز در یک ترکیب ملهم از روانشناسی شاگرد فروید، یونگ، که به اصالت رویا اعتقاد داشت، با هم می خواند و هماهنگ است.

 

منتقد برجسته دیگر در نیویورک، دیوید دنبی Denby نویسنده هفتگی وزین نیویورکر، از سنگدلی اخلاقی فیلم انتقاد کرده و نوشته این فیلم همه اش هیجان است بدون احساس و عاطفه، سراسر جوشش است بدون حس. در این فیلم افسران آلمان نازی صرفا استعاره های سینمائی هستند، هیولاهائی سخنگو که استعداد اصلی آنها، غیرآزاری یا سادیسم است. اما آمریکائی ها همینطور هستند و با ظالم نشان دادن آمریکائی ها، تارانتینو می خواهد از تفکیک عادتی نیک و شر در امتداد مرزهای ملی، پرهیز کند  ولی با این کار، از پاسخگوئی اخلاقی هم فرار کرده است.


او می گوید از «جکی براون» به بعد، فیلمهای تارانتینو صرفا هیجان می آفرینند بدون محتوای احساسی، و این طرز فیلمسازی، سبُک تر و توخالی تر از آن است که بشود اسمش را نهیلیسم گذاشت. دنبی می نویسد اما اگر سنگدلی اخلاقی در فیلم پالپ فیکشن Pulp Fiction تا جائی می رود که خشونت و خونریزی ناگهانی شخصیت ها برای تماشاگر خنده دار می شود، اینجا در فیلم «حرامزاده ها» تارانتیو یک مصیبت یا تراژدی واقعی تاریخی را گرفته دارد با آن شوخی می کند.

 
او یادآور شده که هنرمندانی مثل چاپلین و ارنست لوبیچ هم فیلم هائی در هجو نازی های آلمان ساختند ولی انها از کمدی برای هشدار نسبت به فاجعه ای که در راه بود استفاده کردند در حالیکه  داستان ابرخشن تارانتینو فقط نشان دهنده این است که این است که او همچنان مثل پسربچه ها در رویای خشونت به سر می برد.

دنبی نوشته فیلم «حرامزاده ها»  است که با مهارت ساخته شده اما احمقانه تر از آن است که تماشایش لذت داشته باشد. اما کریستی لومایر منتقد خبرگزاری اسوشیتدپرس می نویسد اگر تارانتینوی کارگردان، این قدر تارانتینوی نویسنده را دوست نداشت، این فیلم می توانست عالی باشد، اما حالا یک فیلم خوب است با چند صحنه عالی.

 

Inglourious_bastards_6 راجر مور، منتقد اورلاندو سنیتل، که نقدهایش در دهها نشریه دیگر هم چاپ می شود، نوشته دو تا از  استعدادهای جنجالی سینمای آمریکا فیلمهای جنگ دوم ساختند و هر دو فیلم هم بد از اب در آمده، یکیش   تارانتینو است، که یک واحد سربازان یهودی آمریکائی را پشت جبهه در فرانسه نشان می دهد و دیگری، اسپایک لی، که یک واحد سربازان سیاهپوست آمریکائی را پشت جبهه در ایتالیا برده است.
راجر مور نوشته تارانتینو یک فیلم بد ایتالیائی را بازسازی کرده و فیلمی ساخته شلخته، و کند و خنگ و ناشیانه -- اولین فیلم ناشیانه تارانتینو، از دید این منتقد..


ریچارد کورلیس منتقد مجله تایم، در این فیلم هم خط درونمایه کارهای اخیر ترنتینو، یعنی Kill Bill  و Death Proof را دیده که  محورآنها زنهای خونخوار و قوی هستند و در این فیلم، یکی در نقش شوشانا، که ملانی لوران بازی می کند و یکی هم در نقش بریجیت، هنرپیشه سینمای آلمان درزمان رایش سوم، با بازی دایان کروگر، دو قهرمان زن آفریده ولی منتقد ماهنامه Empire که آشکارا یکی از هواداران ترنتینو و سینمای خاص اوست، نوشته فیلمی است درخشان و هر قسمت آن به اندازه اشتباه عمدی در املا واژه Inglourious اسم فیلم، من در آوردی است.

ویدیو و دنباله مقاله...

August 17, 2009

500 Days of Summer

«500 روز سامر»: داستان توهم یک عاشق

 

500days_2 500 روز سامر -- با شرکت زوئی دشانل، در نقش «سامر» -- داستان عشق است از دیدگاه یکجانبه یک عاشق، که رفتار دوستانه و صمیمی دختر زیبای همکار اداری را به اشتباه نشانه علاقه او به خودش تعبیر می کند، و سرانجام دلش شکسته می شود وقتی رابطه به پایان می رسد. پایان غم انگیز فیلم از اسم فیلم معلوم است چون پایانی است برای رابطه. داستان در فیلم مثل خاطرات عاشق، پراکنده و بدون ترتیب زمانی بازگو می شود.

 

«پانصد روز سامر» از آن اسمهاست که به فارسی بی معنی می شود... چون معنی دوگانه دارد. سامر یعنی تابستان، که داغ است و تفنده و پرجوشش... ولی کلافه کننده -- و وقتی می گوئی 500 روز تابستان، شگفت انگیز است چون تابستان که 500 روز ندارد، اما سامر اسم دختر قهرمان داستان است. که در فیلم 500 روز سامر، داستان عشق او و مرد جوانی را داریم از دید این مرد جوان... فیلم از این نظر غیرمتعارف است که خلاف انتظار تماشاگر جلو می رود، هر چند که بیشتر صحنه ها و تصاویر آن، فرقی با فیلمهای کمدی عشق متعارف ندارد.. نقش دختر را زوئی دشانل بازی می کند هنرپیشه و خواننده ای که هم در سینمای غیرمتعارف و هم در موسیقی غیرمتعارف این روزها خیلی گل کرده است. فیلم کار اول مارک وب، کارگردانی است که در ساختن ویدیو کلیپ تجربه دارد.

 

***

 

گزارش تلویزیونی بهنام ناطقی

کمدی رومانتیک «500 روز سامر» داستان آشنائی مرد جوانی است با دختر زیبائی که از او بدش نمی آید اما زیاد هم عاشق او نیست. جوزف گوردن لویت، بازیگر نقش تام، راوی داستان، می گوید فیلم، خاطرات این مرد جوان است از این عشق. آشنائی آنها و عشق تام به سامر 500 روز به طول می انجامد، هر چند معنی عشق برای شخصیت سامر معلوم نیست.

 

زوئی دشانل می گوید شخصیت سامر دختری است که واقعا نمی داند عشق چیست و به خودش اجازه نمی دهد که دل ببندد به چیزی که ممکن است خیالی باشد.

مرد عاشق، به خودفریبی دچار است و پیام های صریح زن را که عشق او را تلویحا رد می کند، نمی بیند. جوزف گوردون له ویت می گوید این مرد جوان به تصور کلیشه ای از عشق دل بسته و تعریفی از خودش ندارد اما در موقعیتی قرار می گیرد که انتظارش با واقعیت، تلاقی پیدا می کند و دلش می شکند.

 

او می گوید این یک کمدی عاشقانه است که برخلاف فرمول معمول فیلمهای هالیوودی، تماشاگر را با تصویری کاذب، فریب نمی دهد. گوردون له ویت در صحنه ای از فیلم از خوشحالی در خیال خودش به رقص در می آید. کارگردان مارک ویر می گوید صحنه را طور دیگری هم طرح کرده بود که گوردون له ویت مجبور نباشد برصد اما او گفت البته که می خواهد برقصد.

 

گوردون له ویت هم می گوید گفتم مگر شوخی داری.. چون بازیگر است و با موسیقی سروکار ندارد، شاید دیگر فرصت پیدا نمی کرد که رقص خودش را نشان بدهد. منتقدها رابطه ای که روی پرده بین دو بازیگر به وجود آمده، ستایش کرده اند. مارک وب، کارگردان، می گوید نمی شود آ و ب را کنار هم گذاشت بلکه باید پویائی، یا کشش یا ترکیب آنها را در فیلم گذاشت پویائی رومانتیک بین آنها، محور قصه است.

 

***

 

500days_5 اما شبیه این فیلم زیاد دیده شده است. یعنی کمدی عشقی با موسیقی راک غیرمتعارف؟ آدم یاد Garden State می افتد که حتی البوم ترانه هاش هم بیرون آمد. آدم به این صحنه ها که نگاه می کند، یاد دهها فیلم دیگر می افتد از سینماگران جوان و اهل حال، با شرکت هنرپیشه های جوان و اهل حال، در باره مردها و زنهای جوانی که عشق مشترک شان به یک گروه راک اهل حال، باعث آشنائی و ازدواج آنها می شود... و شاید جذابیت فیلم «500 روز سامر» هم در این باشد که با همین فرمول که گفتی، بازی کرده، یعنی خلاف جهت آب شنا کرده و به همین سبب، فضای آن آشناست در حالیکه مفهوم متفاوتی دارد. به قول رنه رادریگز، منتقد میامی هرالد، فیلمی است که روی پرده، با تصور قبلی تماشاگر کاملا متفاوت است، فیلمی است خنده دار و در عین حال غمگین، سرخوش ولی دلتنگ، و همچنین وجدآور.

 

خانم رادریگز می گوید این کمدی عشقی است که اصلا فکر سینمای کمدی عشقی را که تکراری و خسته کننده شده، از نو، تازه و گیرا می سازد، و یادآور می شود که کمدی عشقی تا چه اندازه می تواند تاثیر گذار باشد و انتقال دهنده باشد. پیتر تراورس در رولینگ استون نوشته این فیلم، نوع دیگری از داستان عاشقانه است که چیزی از دل تماشاگر می کندو می برد

 

در این داستان، تام، شخصیت مرد جوان، نقشی را دارد که معمولا دخترهای جوان در فیلمهای رومانتیک دارند، یعنی اوست که عاشق است و اوست که به خاطر این عشق، خودفریب شده و حرفها و اشارات طرف مقابل را یا غلط متوجه می شود یا خیالی تعبیر می کند. شغل این جوان در فیلم نویسندگی کارتهای تبریک است و این دختر، با بازی زوئی دشانل، آنجا کارآموز می شود.

 

جذابیت و ابهام رابطه آنها در این است که دختر از این جوان بدش نمی آید اما با او وقت می گذراند تا عشق اصلی اش را پیدا کند و طبیعی است که در پایان این فیلم، دل این جوان شکسته می شود.. داستان برای سناریست فیلم، اسکات نوستاتر Scott Neustadter اتفاق افتاده که عاشق دختری می شود که می گفت دوست پسر دائمی نمی خواهد و آنا عاشق او شد و دنبالش بود تا اینکه دختر رابطه اش را قطع کرد.

 

500days_1 فیلم خیلی غمگینی است، به خصوص که از دید مرد جوان بازگو می شود. ولی این داستان دلتنگ کننده تر و غم انگیزتر به گوش می رسد، ولی در فیلم این قدر سنگین و سخت نیست. مثلا اینکه سامر عاشق این جوان نیست، هر چند معلوم است، اما زیاد برجسته ی شود و تماشاگر حتی از اسم فیلم هم می تواند حدس بزند که روزگار تام با سامر، پایانی مشخص دارد.

 

اما ساختار فیلم خطی نیست، یعنی تام در خاطراتش بین روزهای مختلف پس و پیش می پرد، و ما شاهد این هستیم که رابطه آنها، هم گل می کند و می شکفد، و هم می پژمرد و فرو می ریزد... و این ساختار، لحن تلخ و شیرینی به فیلم می دهد. به قول راجر ایبرت منتقد شیکاگو سان تایمز، وقتی ما به رابطه های عشقی شکست خورده گذشته خود فکر می کنیم، هیچوقت ماجراها را به ترتیب تاریخی به یاد نمی آوردیم بلکه در مغزمان بین لحظه های سرخوشی و دلتنگی، امید و یاس، می پریم... معمولا مردم می گویند داستان را از اولش بگو، ولی آدم وقتی خودش اول یک داستان عشقی قرار دارد، نمی داند که آنجا اول داستان است، و فیلم 500 روز سامر هم همینطور است، از روز 488 شروع می شود.

 

به قول اوئن گلیبرمن، منتقد EW می نویسد برخلاف کمدی های عشقی متعارف که معمولا چند حالت مشخص را توصیف می کنند، فیلم «500 روز سامر»، حالتهای مابین آن حالتهای مشخص را نشان می دهد و هنر کارگردان مارک وب در این است که هر صحنه را هوشمندانه مثل یک عکس مقطعی از خاطره نشان داده و حس بازیگوشی او، بی نهایت است.

 

500days_poster هر دوره ای فیلم عشقی خاص خودش را دارد. مثلا دهه 1970 را فیلم وودی آلن، انی هال، تعریف می کرد و از نظر اوئن گلیبرمن، فیلم «500 روز سامر»، می تواند همان کار انی هال وودی آلن را بکند برای نسل بیست و چندساله امروز، و او را تشبیه کرده به وس اندرسن، کارگردان نسل جوان، ولی با این فرق که وس اندرسن، کارگردان فیلمهائی مثل راشمور و دارجیلینگ لیمیتد، از هوش و ابتکارش برای برتری پسامدرن استفاده می کند در حالیکه کارگردان 500 روز سامر، مارک وب، از هوش و ابتکاری در خدمت انسانیت استفاده کرده...

 

مایکل اسراگو در بالتیمور سان هم حالت فیلم را به انی هال وودی آلن تشبیه کرده به خصوص به خاطر تلاش تام شخصیت مرد جوان، برای بازسازی صحنه ها. ینطور که منتقدها نوشته اند، فیلم 500 روز سامر با کمدی عشقی هائی که دائم ساخته می شود فرق دارد. خیلی ها از عمق دیالوگها و طرز فکر شخصیتها تعریف کرده اند. مثلا راجر ایبرت یادآور می شود که شخصت دو عاشق در این فیلم در باره ارزش های زیبائی شناختی خودشان در معماری صحبت می کنند، راجع به تقابل زیبائی و حقیقت... و کمتر فیلمی را سراغ داریم که چنین بحثهائی زمینه رابطه عشقی را تشکیل بدهد.

 

شخصیت تام یک شاعر کارتهای تبریک است ولی درس معماری خوانده و مناظری از شهر لس انجلس به سامر نشان می دهد که تماشاگر در فیلمهای دیگر ندیده است. اما انتقادی که از فیلم شده، ابهام شخصیت سامر است، برای اینکه تام هیچوقت او را به درستی نمی شناسد، تماشاگر هم بیشتر از آنچه تام از سامر می داند، نمی داند.

 

دیوید ادلستاین، منتقد هفتگی نیویورک هوشمندی سناریوی فیلم را به کارهای سناریست و فیلمساز مبتکر نسل نوی سینمای آمریکاچارلی کافمن تشبیه کرده ولی نوشته در تحلیل نهائی، این فیلم، رقصی است روی خلاء -- و درام واقعی نمی تواند وجود داشته باشد وقتی شخصیت زن قهرمان فیلم اینقدر در پرده پوشیده شده -- حتی اگر موضوع فیلم همین باشد... باز هم فرق نمی کند، بازهم نمی تواند برخورد و درام بیافریند. اما جو نومایر در دیلی نیوز نیویورک نوشته این فیلم یک کمدی عشقی است که حس زندگی واقعی را دارد و دیوید واینگند در سنفرانسیسکو کرانیکل می نویسد فیلمی است غیرقابل مقاومت در باره عشق خوبی که بد می شود.

ویدیو و دنباله مقاله...